نهر کرج

غمی خاک گرفته از خواهشی دور و نگرانی‌های روزمره را که انگار دم غروب موقع برگشت به خانه وزنش بیشتر می‌شود، کنار نهر کرج می‌گذارم سه پاییز و زمستانی که درس و کارم آن اطراف است، همین چند دقیقه‌ی هر روز و همین فیلم و کتاب  و ولوی تختخواب‌شدن جمعه‌هاست که زندگیم شده انگار و آرمیتا. سه چهار دیوانه جدید از جماعت ذکور کشف شد طی هفته پیش و گردآوری این کلکسیون انگار تمامی ندارد و خدا می‌داند هر چه را.

 

بعدترنوشت:

- من خیلی سالخورده‌تر از آن هستم که سنم نشان می‌دهد.

- بگو برای من چه به سرت آمده؟

- شما تاب شنیدنش را ندارید، می‌ترسم که از نظر شما بیفتم.

- برعکسش هم ممکن است.

- برعکسش چیست؟

- برعکسش این‌ست که شاید ارزش شما در نظر من خیلی از آنچه تصور می‌کنید، بیشتر شود.

- نه! نه! گفتنی نیست، همه‌ی مردها از این حرف‌ها می‌زنند.

چشم‌هایش- بزرگ علوی

بعدترترنوشت: هرگز از خواندن بلاگی که حتی شده گاهی (سه پانزدهم!)مطلب جالبی برایم به ارمغان آورده دست نمی‌کشم، فضای مجازی‌ست دیگر این‌جا هم دیوار کشی خودجوش کنیم اگر، شاهکار است، لینک‌هایی که اینجاست و بلاگند، محل سر زدن- حالا نه هر روز- من‌اند و تبادلی در کار نیست اغلب، اما خب این اصل کلی‌ست که آدم‌ها و مطالب بلاگ‌هایشان لزومن همسان نیستند و دیوانگی در این‌جا ظهور ممکن است نکند، برای اولین بار در تاریخ سخت‌گیریم حذف لینکی که دوست داشتم بخوانم - چون بلاگ‌ها را از لینک کنار بلاگ خودم می‌خوانم- مایه تاثر شد از دخترکی که نخواهد یار دلبرش با ردپا بلاگ خانم‌ها را بخواند و بالعکس گویا... مزخرف‌ترین حرفی که در عمر غیر حرفه‌ای‌ام شنیدم. دو نقطه دش پی پی! یواشکی بخواند کامنت خصوصی بگذارد... ایمیل دهد لابد که حال آن دخترک جا بیاید مثل همه دخترکانی که خیال می‌کنند در چنگ دارند دلبرشان را و چه‌ها که نمی‌دانند!

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
kasra

سلام یک زحمتی براتون داشتم: لطفا به وبلاگ من سر بزنید. یک نظرخواهی در مورد مطلب جديدم. یک نظرخواهی متفاوت. راستي وبلاگ خوبي داري همين جوري ادامش بده

خپونی

بعضی نوشته حرف دل است! مثل این پست

...

امان از این دخترکان که آبروی همه دخترا رو می برن.

چهره بی نقاب

خوب بود. آفرین. واسه نهر کرج که قدیما واسه خودش هیبتی داشت خیلی باید ناراحت بود. باغ هایی که کنار اون دارن خشک می شن. بستری که یه روز کامیون می یارن شن هاشو به اصطلاح استخراج می کنند. هنوز یادم هست که اینقدر خروشان بود که کسی حتی اجازه به خودش نمی داد که فکر کنه می تونه ازش عبور کنه. غمناکه. به خاطر همین سد کرج و رود کرجه که هرگز نتونستم خودم رو قانع کنم که سدها موجب آبادانی می شن. هرگز نتونستم باور کنم که ارزش اون همه باغ هایی که به خاطر اون سد خشک شد ارزشش و داشت. یه غم دیگه که باز برام خیلی آشناست، این غم تو تاکسی نشستن و گاهی همسفری عده ای رو تحمل کرد که هر چی از خدا خواستم بگه واسه چی اینا رو آفریدی، نگفت. یادم نمی ره، یک بار یه دختری از خود میدون ونک تا آخر خط رو با موبایلش حرف زد. کاش حرف می زد. داشت .... غمامون زیاده. کمی هم از شادی هاش بنویس. صبح ها که داری می ری سر کار، خورشید همچین گنده و نارنجی از افق شرق می زنه بیرون. روزهایی که دماوند از وردآورد معلوم می شه و عظمتشو به رخ اون برج میلاد پیزوری می کشه.