من لبريز از گفتنم نه از نوشتن

مرا تصديق كني يا انكار، مرا سرآغازي بپنداري يا پايان، من در پايان پايان‌ها فرو نمي روم.
...
خشم زمان من بر من، مرا منهدم نمي‌كند. من روح جاري اين خاكم.
...
...
و آن تعلق كه تنها تصور بود، تصوري كه شب‌ها را به اسارت مي كشيد
...
اينك چون آواز يك شبگرد رهگذر در يادْْخانه متروكي منزل كرده است.

بار ديگر، شهري كه دوست مي‌داشتم

نادر ابراهيمي

/ 6 نظر / 3 بازدید
خپونی

من در پايان پايان ها فرو نميروم..

دريا

دانيال

می خواستم عمر را ادامه بدهم اما در گرمای آن تابستان در ليوان آب ديگر يخ نبود

دريا

بنويس!

Just Friend

هلیا! من مرد خداحافظی همیشگی نیستم. روز فراموش نشدنی ای بود عزیز.

Just Friend

طاقت فرسودگی ام بيش نيست... در پی ويران شدنی آنی ام... حرف بزن...حرف بزن...سالهاست...تشنه يک صحبت طولانی ام...