کابوس

بعضی وقتا یه اتفاقایی تو زندگی آدم رخ میده که حتی نمیشه گفتش، قلمبه میشه این زیر گلو و نمی‌شه حتی آب دهان رو فرو داد، استرس ناشی از اون رخداد اونقدر برات عظیمه که تسکین دیگران و کوچک انگاشته شدنش از جانب اونها عملن تشدیدش می‌کنه، تازه می‌فهمی چرا بعضیا خودکشی می‌کنن، علت و اتفاق مهم نیست که برای دیگران چقدر اهمیت داره، مهم اینه که برای تو اونقدر مهمه که بخوای همه چیتو بدی که اوضاع رو به سامان کنی، نه فکر کار می‌کنه، نه دستا و پاها، فقط روحته که می‌کوبه خودش این ور اونور و قلبته که میسوزه از بس تند نواخته و نگات خیره می‌مونه یه جایی، پوست کنار ناخن رو می‌کنی، جوشای صورتتو فشار میدی، موزیک گوش میدی، الکی می‌خندی، میزنی زیر گریه... نه نمیشه این اتفاقه بد جوری رو روانته باید حل شه. خدایا شکرت

 

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملیحه

از دست تو!!!!!!!!!!نه تنها خودتو حرص میدی بلکه منو هم از استرس کشتی!کلی سعی کردم تا نقش بازی کنم که تو مثلا آروم شی[ناراحت]

خپونی

چی شده مگه؟ ناراحت شدم

سخت‌گیر

به ملیحه: همون بهتر که دکتر شدی! اصلن سراغ هنر نرو[زبان] من و این دوستمون رو پر پر کردی!

خپونی

این ملیحه خودمونه؟

مانی

اتفاقات اینجوری وقتی میفته، من که نمیتونم حلشون کنم. خوبه باز تو مصممی که حل میشه[لبخند]

خپونی

پس ملیحه خودمونه

سخت‌گیر

به خپونی: ایت ایز نات یور بیزینس[زبان] حالا که چی؟

دانیال

به هر دو تا : بچه ها با هم خوب باشین [لبخند] من سر سانازم دعوا نمی کنم ... اونوقت شما سر ملیحه دعوا میکنین [نیشخند]

چهره بی نقاب

می گن خدا به آدم یه نعمت داده که از یه جوری خیلی با ارزشه. اونم اینه که چیزی در ما قرار داده که به صورت غیر ارادی کم کم همه چیز را فراموش می کنیم یا دست کم جزئیاتشو فراموش می کنیم. نعمتیست این فراموشی. به نظر خودم گاهی می شه آدم به صورت ارادی این فرایند رو تسریع کنه.