امروز بودی...

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

سهراب سپهری

/ 9 نظر / 2 بازدید
شگفت انسان

سلام بابا تو هم خب مينونوييسيی هاا يه سريی به ما بزن آپ کرديی خبرم کن فعلا

دريا

منظورش از خوب می‌نويسی سهراب بود ديگه؟!

دريا

در اينجا لازم می‌دونم گريزی بزنم به ديوان حا... نه ببخشيد مولانا: هرکسی از ظن خود شد يار من وز درون من نجست اسرار من... چرا همه‌اش با زیر و رو کردن همه چیز دنبال يک مصداق بيرونی اونهم از نوع دم دستی‌اش می‌گرديم؟!

سخت گير

به جاست نمی دونم چی چی: پست های من و نوشته های من هيچ ربطی به شما نداره! ارزش دیلیت هم حتی نداره اما پاکشون کردم تا چشمم بهشون نیفته!

دريا

می‌تونيد دلیل بی‌معنی شدن کامنت دوم رو از صاحب وبلاگ جويا بشيد!!! واقعا که!

دريا

منم خوشحالم!!!

دانیال

ای دوست درازنای شب اندوهان را از من مپرس که در کوچه ی عاشقان تا سحرگاه رقصیده ام ............ چرا غیرفعالش کردی ؟!!! دلم گرفت ع... جان