BD

لحظه به لحظه بيشتر شبيهت مي‌شوم: سرد و خواستني، درست عين بستني!

بعدترنوشت: مي‌بالم به پيله اطرافم، بوي نياز ترا دارد و چشم‌پوشي از همه را...
بعدترترنوشت: همين ما را بس...



/ 7 نظر / 2 بازدید
S.am

اِ...دسکتاپ منو چرا زدی جای صورتت؟

دريا

خپونی

داری ناجور عاشق ميشيا!

فراسوی نيک و بد

happy BD

سخت گیر

بیدی!

خدايی که شکست خورد

سلام . زماني دور در ايرانشهر همه در بيم نفس در تنگناي سينه ها محبوس همه خاموش و هر فرياد در زنجير و پاي آرزو در بند هزاران آهنگ و آواي خروشان بود و شب خاموش فضاي سينه از فرياد ها پر بود و لب خاموش و باد سرد - چونان كولي ولگرد به هر خانه، به هر كاشانه سر مي كرد و با خشمي خروشان شعله روشنگر انديشه را - مي كشت شب تاريك را تاريكتر مي كرد . ... *** ... در آن دوران در ايرانشهر همه روزش چو شبها تار همه شبها ز غم سرشار نه در روزش اميدي بود نه شامش را سحر گاه سپيدي بود نه يك دل در تمام شهر شادان بود خوراك صبح و ظهر و شام ماران دو كتف اژدهاك پير مدام از مغز سرهاي جوانان - اين جوانمردان - ايران بود - جوانان را به سر شوري ست توفانزا - اميد زندگي در دل - ز بند بيدگي بيزار و اين را آژدهاك پير مي دانست از اينرو بيشتر بيم و هراسش از جوانان بود. ...

کمیته‌ی پی‌جوی آزادی دانشجویان دربند

هنوز گرمای دیدن فرزندانمان از وجودمان خارج نشده بود وهیجان یاد آوری لحظه به لحظه ‌ی آن اوقات از یادمان نرفته بود، که ناگهان با فرود آمدنِ ضربه‌ی نابهنگامِ دستگیری‌هایِ جدید، لبخند بر لبانمان خشکید. اشک شوق چشمانمان یخ زد و غم و اندوهِ بی پایان قلبمان را تسخیر کرد که آخر چرا؟ مثل این که نباید فراموش کنیم که پاسخِ کوچکترین ندایِ آزادی خواهی و برابری طلبی دراین سرزمین هم چنان ضرب و شتم و زندان و بند 209 است. دست در دست هم تا آزادی کامل تمامی عزیزانمان از پای نخواهیم نشست. ------------ برای حمایت از ما تنها کافیست لینک ما را در وبلاگ خود بگذارید