Je Suis Malade

من خسته‌ام، من فرسوده‌ام
از وانمود کردن به اینکه خوشحالم

 

بعدترنوشت: چرا همه میگن اینقدر خوبی، در حالی که من خوب می‌دونم نیستی؟

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧


بازینگ این مای ایر

بهتره که بس شه همه این سال‌ها، این سردرگمی‌ها، آوارگی‌ها. این همش به جایی وصل بودنا و نبودنا، این بودنا و نبودنا بهتره بس شه.

 

بعدترنوشت: امروز تو تاکسی حرفای سه تازه دانشجوی پسری که ناخودآگاه صداشون به گوش می‌رسید(کاملنم خودآگاه بود اصلن!) رو از بر کردم:

آ: خیلی دختر باحالیه، همه چی تمومه!

ب: آره خداییش، ماهه اصن، دیدین اون روز چه جوری زد تو پر استاده.

ج: استاده هیچی، ماکانو دیدین چه جوری حالشو گرفت! سنگین رنگینه اصن.

آ: همه چیش خوب و تکه، فقط حیف که دختره!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧


شب که درازه

دلم جایی میان خوشی‌های کوچک ثانیه‌هایی جا مانده که سفارشی و  میان کار ایجادشان می‌کردی، پارسال.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧


انگار هیچ نبوده‌ است

برای به‌دست آوردن چیزی که هرگز نداشته‌ای باید کسی شوی که هرگز نبوده‌ای یا یه چیز تو همین مایه‌ها.

 

 

بعدترنوشت: مواقعی هست که خانم‌ها حسادت می‌کنند، خیلی مواقع.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧


خارق عاده

- ... خب دلم برات تنگ میشه!! خوب شد؟!

- اما من دلم تنگ نمی شه، میمیرم.

- ...!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧


ممری

امروز روز یادآوریه، نگاهم تا به چیزی می‌افته،  یاد خاطره‌ای مربوط یا نامربوط به اون چیز می‌افتم، سنت ایتم ایمیلامو اتفاقی می‌گشتم، پر بود از خاطره‌ها، اشتباهات، امیدها، دلخوشی‌ها، بودن تو... و از این جور چیزای واهی. حتی نگاه به چهره‌ها یادآور چیزیه مستقل از موضوع جاری میان من و اون چهره ...  رئیس میان شیرجه من به تفکری ژرف که خود میان جلسه کاری چنان و چنینی بود، بلند فرمودند: خانم ...!! نیستی! کجایی؟!... پنجره اما هیچ‌وقت جز تو چیز دیگه‌ای رو یاد من نمی‌آره. امروز روز یادآوریه  پنجره از صبح بدجوری حواسمو پرت کرده...

 

 

 

بعدتر نوشت: چیه؟!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧


تاخیر

همین مکالمه‌های کوچک، همین نگاه‌های ساده، همین خنده‌های از ته دل لحظه‌ای، همین‌هاست که زندگی بی‌بهانه نیست... و البته که بهانه‌ها اندک.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧


گیرم

جواب تـلـخ می‌زیبد لـب لعـل شـکرخا را

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧


Gold Standard

تلخ که می‌شم و ناامید رخ نشون می‌دی و به یک چشم به‌هم زدن ناپدید می‌شی، یک عمر کنارت بودم انگار وقتی اون آرامشی که با نگات و صدات و تک جمله‌هات می‌ریزی تو جونم اجازه نمی‌ده یادم بمونه که بات قهرم، فریاد بکشم که تلخم از تلخی همیشه نبودنت...  

 

 

 

بعدترنوشت:

- دقت کردی از هزار روز گذشته، نهصد روز بات قهر بودم؟

- میگم که خیلی بد اخلاقی! دو نقطه دی رو هرگز فراموش نکن! منو نگا!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧


زوری

با همه‌ى نبودنت هزار روزه که نتونستم،  گذشتن از تو آسون نبوده لابد...

 

 

 

بعدترنوشت:

- میای؟

- ...

- میای؟!

- ...

- نه "نه" میگی و نه "آره"، اصلاً نمیفهممت!

- ...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧


هوس

 

 پشت ابر زورکی نگه‌داشتنت به عالمی می‌ارزه...

از سکوت و فرارت دیگه هراسی نیست، همینکه سالی یه بار رد شی از آسمونم از سرمم زیاده...

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧


روزمرگی جدید

سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی، عادت مطالعه در اتوبوس رو تازگی پیدا کردم، مشغول خوندن کتاب خوبی‌م، موقع خوندن کتابایی که البته مثل این کتاب شاهکار باشه، جدا می‌شم از فضای اطراف، می‌رسم به ایستگاه و با ولع تکمیل پازلی که هدیه گرفتم قدم‌هام رو سریع‌تر می‌کنم که برای بی‌برقی‌ها هم البته مفر خوبیه. دوراشو  گفتی اول بچینم بهتره، من که با بی‌نظمی خاص خودم، رندم از هرجا یه چیز چیدم، دو تا قطعش هم تو جاروبرقی رفت بی هوا! درش اوردم اما تا گفتم بت اخم بدی کردی، ترسیدم خب! آها پرش افکارم به اینجا هم منتقل شد، کارا زیاده من عصبی، تو کمیاب هوام جهنمی، آشپزی هم هست گاهی حتی و تو نه. سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی موقع تماشای فیلم‌های انبار کرده‌‌، بعضی‌هاش خوبن، واقعاً خوبن. خیلی کارا هست، خیلی. گردش و ورزش اما اگه بشه گاهی، یه رستوران دنجم کشف کردم، با اینکه چند باری بیشتر نرفتم اما چون تنها میرم و مدیرش خانومه، گرم شده بام، هوام جهنمیه چرا اینقدر. سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی، میگه الان خنک میشه بذار یه کم آب جریانش تندتر بشه،  تندتر ازین؟!  نگام ماسیده و اغلب فقط دارم  بی‌جهت می‌چرخم و فریاد خفه شده بریده بریده  از ته حنجره‌ام موقع چونه زدن برای رد بار  مسئولیت اضافی، بهم می‌فهمونه که انگار دیگه به خودمم اعتمادی ندارم،  آخ که چه بد شده نوشتنم و گاهی که می‌خونم بعضی‌ها رو، سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧


همواره

هنوز تو بهترینمی، هزار روز است که بهترینی و دور و دست نیافتنی، از رنج نایاب بودنت، شده  روزکی(درست نوشتم!) به بی‌رنگی دل‌خوش کنم و فرداش که تو طلوع کنی باز تویی که بهترینی و نه جز تو.  

خسته‌ام از هر آنچه که هست جز تو که نیستی. تکرار روزهای بی تو  با هر آنچه  که جز توست با هر آنچه تحمیل چسبناک مزخرف یک طرفه‌ست، با تهوعی ناشی از حضور بیگاه  آن‌که نباید، با کوهی از تلمبار ناکرده‌هایی که می‌بایستند و ناگزیر، با بی‌روحی لحظه‌هایی که باید هدایت شوند... امانم را بریده! چطور کم نمی‌‌آوری که من این‌قدر می‌آورم؟؟؟

لب به هر چه باز کنم تویی و نگاه سرد جای خالیت! استراتژی نبودنت را خودآزار وار می‌پسندم و شاید که...

کاش این طلوع را نبینم و کورمال کورمال بگذارم که این تاریکی بدود در وجودم و جز تو را تو انگارم و هنوز بعد هزار روز تو بهترینم نباشی و من تشنه‌تر از پیشت!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧


مخلوط ویژه

یه جوری ملایمی و نرم، انگار با سمباده صیقلی‌ات کرده باشند، نوسان مدام روح من انگار که در رویارویی با تو کم‌رنگ می‌شود، نمی‌دانم این نوع بودن تو علاقه‌مندم کرد به آدم‌های ملایم(با تعریف خودم و آنچه که در ذهنم است و ممکن است اسمش ملایم نباشد البته) یا چون ملایمی دوستت دارم یا چون دوستت دارم فکر می‌کنم ملایمی و  یا ... آشوب خوب یادم هست نقطه جذابی بود زمانی و حالا  نه و معلومم نیست تو بودی مایه گرایشم به آرامش یا سن! (تو آرومی کلاً؟؟؟) هنوز باور ندارم که دردسر سردرد بهمراه دارد و سرخلوتی برای من بیماری. هنوز باور ندارم که دوری و  مسلماً نه مال من! هنوز باور ندارم که حس تو از نزدیک شاید دور باشد و به این زودی‌ها دست نیافتنی.. باور کن بنا نبود این ها اینجا به نمایش گذاشته شود و خب می‌دانی اغیار متوهمی هستند که ممکن است به چیز دیگری تعبیرش کنند و باز می‌دانی که برایم مهم نیست، گفته‌ای یا نه که شاید نوع دیگری باشد رفتار من با مردمان بهتر است و گفته‌ای و شاید نه -که صد البته من جنبه شنیدنش را  هم نداشتم -که آشنایی با من اتفاق خوبی بود برایت و نمی‌دانی چه قندی در دلم آب شد آن روز سال نو. خب تو که سرت شلوغ است و حالا هم یکشنبه نیست که بزنگمت، اینجا نوشتمت... گمانم دستت آمده باشد من کلاً  حرف زیاد دارم برای گفتن و فرصت کم و معمولاً شلوغ و بی نظم حرف می‌زنم و هی حرف می‌زنم از ذوق به تو که می‌رسم...

 

بعدترنوشت: به هیچ عنوان جنبه تعطیلی ندارما، سردرد لعنتی...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧


مالتیپل

دو تا اتفاق میفته: یکی اینکه جات تو فون بوک من بین دو تا از پرترافیک‌ترین دوستام از لحاظ اس‌ام‌اسه، دیگه اینکه من معمولاً  به اشتباه اس‌ام‌اس رو برای کسی سند می‌کنم که تو اون لحظه دارم بش فکر می‌کنم نه اونی که می خوام اس‌ام‌اس رو بش سند کنم. شرمنده اشتباه شد!

 

بعدترنوشت: متاسفانه حالا فعلاً که اینجوریاست، تو ایده بهتری داری؟!

بعدترترنوشت: کرختم، حیران هم.

بعدترترترنوشت: همیشه موضوع مهم‌تری وجود دارد.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧


Nonlinearity

توهم کمرنگ زیر خاکستر نزولی...

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧


لحظه

آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین.

کورت توخولسکی

 

بعدترنوشت: همه جا عطر تو را فریاد می‌زد.

بعدترترنوشت: دنیای عجیبیه. این اعجاب رو هر روز دارم بیشتر حس می‌کنم. انگار همه مهره‌های یک شطرنجیم. به بازی گرفته شدیم.

بعدترترترنوشت: امروز صبح داشتم به زمین و زمان تو دلم بد و بیراه می‌گفتم و شاکی از این که چرا اینقدر اوضام بده و چرا همه شکستا مال منه و چرا فلان استاد فلان گیر رو داده و اه چرا اینقدر سرم درد می کنه و لعنت به من و حماقتامو بعدش که چی و ... خلاصه هزار تا فکر در هم بر هم. تو پیاده رو بودم.حواسم  به اطرافم زیاد جمع نیست معمولاْ . با اینکه تو فکر بودم و عصبی و در اوج نا شکری اما در عین حال در اوج ناباوری این‌بار استثنائاْ حواسم بود با این وجود به ناگاه نمی‌دونم چه جوری از کجا یک دست تو مایه‌های دست رضازاده با سرعت فرا نور و با شدتی عجیب ذارپی(املاش درسته؟) خورد تو صورتم (بینی و لبم)!!!!! چند ثانیه اول که اصلاْ نفهمیدم چی شده یعنی اصلاْ نفهمیدم چیزیم شدْ... بعد یه هو همه چی دور سرم چرخید و یک گلوله آتیش از بینیم تو کل سرم پخش شد و فقط یادمه که کیف مبارکمو دادم دست همون دست گندهه و ولو شدم رو زمین! یکم پروسس که کردم و ایمپالس رد شد و قیافه شرم‌گین اون یارو گندهه رو دیدم تازه گرفتم چی شد ... نیمه این دوست درشتمون دم در مغازه‌ای که من از جلوش رد شدم زده بوده بیرون و داشته آدرسی رو که از صاحب مغازه پرسیده بوده  باش مرور می کرده که یه هو ناغافل دستش سبز میشه تو صورت من! من تقریباْ مطمئن بودم بینیم شکسته و اون میون هی انگشتمو میکردم تو بینیم در میووردم نگاش می کردم که ببینم خونی چیزی میاد!!!!!! آقا گندهه هی عذر خواست هی گفت آبجی شرمنده هی بهم گفت خانم دکتر ببخشید ... که من عقده ای دیگه برا همین خانم دکتر گفتنش بخشیدمش و بش گفتم اگه بینیم شکسته باشه ریز ریزت می کنم البته بعد که فکر کردم دیدم اون همه هیکل رو تا من بخوام ریز ریز کنم بینیم اگه شکسته باشه هم جوش می‌خوره .....

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧


هواشناسی

 خیلی ضعیف تر از اونچه می اندیشم هستم، عجیب اینجاست که با چشم های باز  باز حرکت کنی و برسی به جایی که از پیش هزار بار بهش فکر کردی اما درست در همان لحظه ته خط کم بیاری... دو روزه با اینکه فکر می کنم کم نیاوردم به صورت کاملاً آشکاری رفتارم مسخره شده... انگار داد می زنم یه مرگمه...

 

 

بعدترنوشت: کلی تلاش کردم عادی باشم کلی برنامه ریختم اما...

بعدترترنوشت: دوری و نزدیک، مرسی که گوش شنوامی هرچند چند قاره اونورتر.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧


چکاوک

الانه که باید و نه...

ساده از کنارتان گذشتم، ندیدینم شاید و گذشتم، از سرد بودنتان، از نبودنتان گذشتم 

از بیش بودنم، ازین رد یک سویه جای پایم، از این غرقتان بودنم گذشتم، شاد گذشتم...




بعدترنوشت: چیه؟

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧


هان؟

 -من الان یک احساسی دارم مثل استرس آمیخته با بی خیالی وهم ناک مهربونانه ساده زودگذر بازیگوش نگران منفی باف نامطمئن جینگیلیه طفلکی زورکی دوستکی کاشکی متعجب ترسو خب چیه مگه ی مونایی ی، که دقیقاً هم نمی دونم چیه!!!!

 

 - همیشه عدم اطمینان به حسی که درونم بوده درست بوده و مانع حرکت به سمت تارگت حس برانگیز شده، چه بد که از قید همیشه استفاده کردم و چه خوب که از قید همیشه استفاده کردم! اما می خوام اعتراف کنم بعضی وقتا دلم می خواد هلم بدن لیز بخورم!  

 

 

بعدترنوشت: این فاصله مجازیم خراب شده باز! 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


هشتاد و هفت

لازم است قدری سکوت کنم

لازم است قدری آرام گیرم

لازم است دور از هیاهوی کودکی دیگر زیادی جا مانده‌ام،

قدری به تو بیندیشم

  -آرام و بی صدا-

لازم است باور نکنم

لازم است عاقل شوم

نه؟ 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧