‌ های(هان)‌ ای‌ دل‌ عبرت‌ بین‌ از دیده‌ نظر کن‌ هان...

Hey, that prince is drivin my little girl batty

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : کش‌روی


هرچند

سه روز طول کشید تصمیم بگیرم بنویسم، بعد دیدم باز همین مال دیگران بهتره بذارم اینجا.

تمام م ها و و ها و هه ها و ض ها و ق ها و ف ها و ص ها و ط ها و ظ ها و o ها و e ها و b ها و d ها و a ها و g ها و p ها و q ها که سوراخهای رنگ شده یا هاشور خورده دارند، حکایت کسی اند که یک روزی، یک شبی نصفه شبی، یک جایی نا کجایی، حوصله اش خیلی سر رفته بوده و کار خاصی هم از دستش بر نمی آمده.

 

بعدترنوشت:ناگزیرم از دوست داشتنت عجیب!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : کش‌روی


هوم

خب چه جوری و چرا اصلن بنویسم این چیزیو که تو کلم داره وول می‌خوره، وقتی اینقدر دقیق و تمیز نوشتنش قبلن و مک مطابق همان اپروچی‌ست که من می‌خواستم بنگارم:


من عاشق اول‌های هر چیزی‌ام. درست همان وقت‌ها که دفترت نوست و خط‌‌‌نخوردگی دارد و همه چیز تازه قرار است شروع شود. اول‌های هر پروژه که تازه باید بشینی تحقیق کنی ببینی کی قبل از تو چی فکر کرده. هیجان اولین بار پوشیدن یک لباس جدید یا کیف تازه یا چه می‌دانم، اولین روزی که آی‌پادت را پر کرده‌ای از آهنگ‌های هنوز نشنیده. عاشق اول‌های یک رابطه حتا، که همه‌چیز هنوز ممکن است و هیچ‌چیز هنوز دیر نشده.

اما تا دل‌تان بخواهد از وسط‌های هر چیزی بدم می‌آید. از آن‌ وقت‌ها که دفترت پر شده از مسأله‌های هنوز حل نشده، تمرین‌های نصفه مانده. ایده‌های به هیچ‌جا نرسیده و پا در هوا. لباسی که باید بماند تا یک روزی برود خشک‌شویی یا کیفی که ته‌اش پر از خرده شکلات آب شده است یا آی‌پادی که دیگر ترتیب تمام آهنگ‌هاش را حفظ شده‌ای. رابطه؟ نه، وسط‌های رابطه هنوز خوب است. اگر رابطه مانده باشد وسط‌هاش هنوز خوب است.

حالا، درست همین حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، در یکی از وسط‌ترین دوران زندگی به سر می‌برم بس‌که هزار چیز و ناچیز را شروع کرده‌ام بی‌که حوصله داشته باشم تمام‌شان کنم. مانده‌ام وسط هزار کار ناتمام و هزار تصمیم بلاتکلیف و هزار جور فکر آویزان. کاش یکی از یک جایی پیدایش شود این وسط‌مانده‌گی‌های مرا بردارد یکی یکی تمام کند. یا لااقل بندازدشان دور، چه می‌دانم، یک‌جوری مرا از دست‌شان خلاص کند.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : کش‌روی


مود - رهگذران

  می‌خواهم این شعر را تقدیم کنم

به تمام زن‌هایی که دوست داشته‌ایم

حتی برای لحظه‌هایی پنهانی

به زن‌هایی که خیلی کم شناخته‌ایم

که سرنوشتی دیگر در انتظارشان بوده

و دیگر هیچ‌وقت آنها را نمی‌بینیم

 

به همان زنی که می‌بینیم‌اش

که ثانیه‌ای دم پنجره ظاهر می‌شود

و زود ناپدید می‌شود

ولی همان سایه‌ی بلندبالاش

آنقدر جذاب و ظریف است

که گل از گل آدم می‌شکفد

 

به آن همسفری که

چشمانش، این مناظر هوش‌ربا

راه را کوتاه می‌کنند

همان که شاید ما تنها کسی باشیم که درکش می‌کنیم

و با این حال می‌گذاریم پیاده شود

بدون آنکه دستمان به دستش خورده باشد

 

به زنانی که دیگر متأهل شده‌اند

و حالا ساعاتی کسل‌کننده را سر می‌کنند

کنار یکی که با خودشان خیلی فرق دارد

و با دیوانگی بی‌ثمری برای شما

سر درد دلشان را باز می‌کنند

درد از آینده‌ای بی امید را

 

نگارهای عزیز بر دیده گذشته 

امیدهای روزهای بر باد رفته

شما فردا فراموش خواهید شد

و خوشبختی هم که دوباره در بزند

بعید است که دیگر یادمان بیاید

اتفاق‌های کوچکی را که در راه می‌افتاد

 

اما زندگی را هم اگر باخته باشیم

باز با اندک حسرتی می‌اندیشیم

به تمام این خوشبختی‌های زود‌گذشته

به بوسه‌هایی که جرأت نکردیم بگیریم

به دل‌هایی که شاید هنوز چشم‌انتظارمان باشند

به چشم‌هایی که دیگر دوباره ندیدیم

 

بله، در شب‌های خستگی

که تنهایی‌مان را پر کرده‌ایم

با اشباح خاطره

اشک می‌ریزیم به یاد لبهای غایبِ

تمام رهگذران زیبایی

که نتوانستیم نگه‌شان داریم...

 

 

Georges Brassens

Les passantes

Paroles: Antoine Pol. Musique: Jean Bertola

autres interprètes: Francis Cabrel

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : کش‌روی


روزمرگی جدید

سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی، عادت مطالعه در اتوبوس رو تازگی پیدا کردم، مشغول خوندن کتاب خوبی‌م، موقع خوندن کتابایی که البته مثل این کتاب شاهکار باشه، جدا می‌شم از فضای اطراف، می‌رسم به ایستگاه و با ولع تکمیل پازلی که هدیه گرفتم قدم‌هام رو سریع‌تر می‌کنم که برای بی‌برقی‌ها هم البته مفر خوبیه. دوراشو  گفتی اول بچینم بهتره، من که با بی‌نظمی خاص خودم، رندم از هرجا یه چیز چیدم، دو تا قطعش هم تو جاروبرقی رفت بی هوا! درش اوردم اما تا گفتم بت اخم بدی کردی، ترسیدم خب! آها پرش افکارم به اینجا هم منتقل شد، کارا زیاده من عصبی، تو کمیاب هوام جهنمی، آشپزی هم هست گاهی حتی و تو نه. سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی موقع تماشای فیلم‌های انبار کرده‌‌، بعضی‌هاش خوبن، واقعاً خوبن. خیلی کارا هست، خیلی. گردش و ورزش اما اگه بشه گاهی، یه رستوران دنجم کشف کردم، با اینکه چند باری بیشتر نرفتم اما چون تنها میرم و مدیرش خانومه، گرم شده بام، هوام جهنمیه چرا اینقدر. سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی، میگه الان خنک میشه بذار یه کم آب جریانش تندتر بشه،  تندتر ازین؟!  نگام ماسیده و اغلب فقط دارم  بی‌جهت می‌چرخم و فریاد خفه شده بریده بریده  از ته حنجره‌ام موقع چونه زدن برای رد بار  مسئولیت اضافی، بهم می‌فهمونه که انگار دیگه به خودمم اعتمادی ندارم،  آخ که چه بد شده نوشتنم و گاهی که می‌خونم بعضی‌ها رو، سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧


لحظه

آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین.

کورت توخولسکی

 

بعدترنوشت: همه جا عطر تو را فریاد می‌زد.

بعدترترنوشت: دنیای عجیبیه. این اعجاب رو هر روز دارم بیشتر حس می‌کنم. انگار همه مهره‌های یک شطرنجیم. به بازی گرفته شدیم.

بعدترترترنوشت: امروز صبح داشتم به زمین و زمان تو دلم بد و بیراه می‌گفتم و شاکی از این که چرا اینقدر اوضام بده و چرا همه شکستا مال منه و چرا فلان استاد فلان گیر رو داده و اه چرا اینقدر سرم درد می کنه و لعنت به من و حماقتامو بعدش که چی و ... خلاصه هزار تا فکر در هم بر هم. تو پیاده رو بودم.حواسم  به اطرافم زیاد جمع نیست معمولاْ . با اینکه تو فکر بودم و عصبی و در اوج نا شکری اما در عین حال در اوج ناباوری این‌بار استثنائاْ حواسم بود با این وجود به ناگاه نمی‌دونم چه جوری از کجا یک دست تو مایه‌های دست رضازاده با سرعت فرا نور و با شدتی عجیب ذارپی(املاش درسته؟) خورد تو صورتم (بینی و لبم)!!!!! چند ثانیه اول که اصلاْ نفهمیدم چی شده یعنی اصلاْ نفهمیدم چیزیم شدْ... بعد یه هو همه چی دور سرم چرخید و یک گلوله آتیش از بینیم تو کل سرم پخش شد و فقط یادمه که کیف مبارکمو دادم دست همون دست گندهه و ولو شدم رو زمین! یکم پروسس که کردم و ایمپالس رد شد و قیافه شرم‌گین اون یارو گندهه رو دیدم تازه گرفتم چی شد ... نیمه این دوست درشتمون دم در مغازه‌ای که من از جلوش رد شدم زده بوده بیرون و داشته آدرسی رو که از صاحب مغازه پرسیده بوده  باش مرور می کرده که یه هو ناغافل دستش سبز میشه تو صورت من! من تقریباْ مطمئن بودم بینیم شکسته و اون میون هی انگشتمو میکردم تو بینیم در میووردم نگاش می کردم که ببینم خونی چیزی میاد!!!!!! آقا گندهه هی عذر خواست هی گفت آبجی شرمنده هی بهم گفت خانم دکتر ببخشید ... که من عقده ای دیگه برا همین خانم دکتر گفتنش بخشیدمش و بش گفتم اگه بینیم شکسته باشه ریز ریزت می کنم البته بعد که فکر کردم دیدم اون همه هیکل رو تا من بخوام ریز ریز کنم بینیم اگه شکسته باشه هم جوش می‌خوره .....

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧


بازی

یادمه یه وقتی یه مصاحبه ای می خوندم با یه سناریست که گفته بود: کل قصه های دنیا 25 تا بیشتر نیست، همه داستانا یه جورایی حول و حوش همون 25 تاست... تو یه سال اخیر اتفاقایی برام افتاده که 5 تا از اون 25 تا بوده، ممکنه دیگه بسه؟ نمی تونم قول بدم همینجوری آروم و متین بشینم میون این داستانا... قصه ای که تهش از پیش پیدا بود هم صورتمو خیس کرد... گمونم داستان بعدی پایان من باشه...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧


زورکی الکی

یه چیز و تنها یه چیز شما رو منحصر به فرد و تک میکنه و اون آزادیتونه. شما آزادین. آزاد، متوجهی؟ آزادین که سلامتیتون رو داغون کنین، آزادین که رگ دستتون رو بزنین، آزادین که از غم عشق هیچ وقت فارغ نشین، آزادین که تو گذشته تون بپوسین، آزادین که قهرمان شین، آزادین که تصمیمات اشتباه بگیرین، آزادین که تو زندگی شکست بخورین یا مرگتون رو تعجیل کنین. حرفم را باور کنین، کتاب تقدیری وجود نداره. فقط چند نشانه روی یک برگه. مقداری اطلاعات. چیزی رو که نمیشه محاسبه کرد، آزادی شماست...

 نمایشنامه: مهمانسرای دو دنیا

 عنوان اصلی: Hotel des Deux Mondes

نوشته: اریک امانوئل اشمیت ، ترجمه: شهلا حائری

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها : کش‌روی