قلیان منیت

هر دفعه میام یه چیزی بنویسم اینجا، یادم میفته که پیش‌ترها، من چی، برای‌ چی، برای‌ کی(که عمرن بلاگی نمی‌خونه :دی)، می‌نوشتم و کی چی برداشت می‌کرده، قفل میشم، لعنت به پراکندن آدرس بلاگ.

 

بعدترنوشت: من دوباره قفلم باز میشه، هر کی هر چی می‌خواد برداشت کنه، به جهنم!

بعدترترنوشت: این نوشته به پیر، به پیغمبر مخاطب خاص ندارد.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : همچین بزنم


گوشم زنگ می‌زنه!

- اون دو تا عنصر مونث فضول گمونم نشستن یه جایی یه جمعی رو دارن با نتایجی که از تحقیقاتشون حاصل شده، پوشش میدن. حسودی هم البته هست همراهش، به چیم نمی‌دونم والا. کلی هم سرشون شلوغه، چه جوری وقت می‌کنن نمی‌دونم، دمشون!

- انسان‌های لخا* رو چنانچه شناسایی کردید، به هیچ وجه فرصت دوباره بهشون ندید، چون لخا بودنشون براتون روشن‌تر میشه و استدعا دارم به این تصور نادرستی که باعث می‌شه امید به تغییرشون داشته باشید، اعتنا نکنید.

- از اینکه همیشه همرامی و احاطه‌م کردی، همش بودی و من تلاش کردم با وجودت مقابله کنم، با صبوری خودتو آروم آروم جا کردی تو دلم و الان نه که بت عادت کرده باشم دوستت دارم، ممنونم، ممنونم تنهایی عزیز!

 

* واژه لخا را در لغت نامه فارسی جستجو نکنید.

 

بعدترنوشت: این فلسفه وجودی دندون عقل همه گیر شدا، عکسی که در ادامه مشاهده می‌کنید، عکس دندون عقل دوست جیگره منه به همراه دوستاش که چنانچه واضح است این دندون عقل عزیز(ببین عزیزم!) بسیار عصبانی است و سر زن قهاری نیز! یاد زیدان افتادم دو نقطه دی!

عکس و دندونا و انگشتا متعلق به م.ع جون بیدن.

ا گوشم زنگ زد باز!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


بندیل

بعضی وقتا نمی‌شه جلوی چشمارو گرفت، می‌گردن بی‌اختیار به سویی، وضعیت نابسامانیه، سعی کنی کنترل کنی چشمارو اما هی بگردن به یک سمتی، اصلن بچسبن یه وری، بعد ضمن این گردش نخوای داده‌ای که از چشمت میاد رو پردازش بکنی اما نتونی، هی چشمه بگرده، مغزه پردازش کنه، تو رو هم رسمن به حساب نیارن! چند تا چیز بر من متبادر شده، نه در طی این گردشا البته: اینکه خب راننده تاکسی خودروش که تاکسیه،  خودروی خانوادشم هست، خانومشه خب که جلو نشوندتش و مسافرم نمی‌زنه، چتونه اینجوری نگا می‌کنین بش، د!  و اینکه وقتی ترددتون تو محل زندگیتون به نوعیه که عملن همسایه‌ها نمیشناسنتون، بعد عمری!!! پسری تو خیابون مزاحمتون میشه، بعدشم یک آقا پسر دیگه‌ای چهارقدم بعد اون مزاحمتون میشه، بعد اون آقا اولیه می‌فهمید پسر همسایتونه که صبح وقتی از خونه میاید بیرون می‌بینید داره با پدرتون سلام احوال می‌کنه بعد  که شما رو می‌بینه دیگه اینا و خشکشویی و اینا و اون دومی  سوپری سر کوچه‌س که رفتید ازش نودالیت بگیرید، خدایی عجب چیزیه این نودالیت! و خب اینکه اینایی که گفتم من باب آن دسته پر حرفیا و شلوغ کردناییه که برای پوشوندن حسامون و رد گم کنی‌اند، فقط!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


صبوری می‌آموزم

گاهی وقتا لازمه در برابر پای از گلیم بیرون زده سکوت کرد، مخصوصاً اگه پا پای رفیقی باشه اما بعضی وقتا لازمه به سومین بار کشیده نشده این گاهی وقتا، مخصوصاً اگه پا پای رفیقی باشه!

 

 

 

بعدترنوشت: دیدین گاهی مقنعه بعضی خانما بالاش ویج ویجی می‌شه؟  رو اعصابه، نه؟

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


انگر منجمنت

عصبانی می‌شوم بیشتر تا این‌که ناراحت، نه از جویی که دیشب پرت شدم در آن، از چاهی که با دستان خود می‌کنم  گاهی.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


درک

چرا سخته برا بعضی‌ها فهم این‌که وقتی باید برن، برن دیگه هم بر نگردن؟!

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


انگار هیچ نبوده‌ است

برای به‌دست آوردن چیزی که هرگز نداشته‌ای باید کسی شوی که هرگز نبوده‌ای یا یه چیز تو همین مایه‌ها.

 

 

بعدترنوشت: مواقعی هست که خانم‌ها حسادت می‌کنند، خیلی مواقع.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧


بد جور!

پکرم قد یک فیل!

 

بعدترنوشت: گاهی وقتا از خودم به شدت بدم میاد مثل الان...

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧


شوخی سیزده رجب

- سلام، ببخشید مزاحم شدم. می‌خواستم ببینم آیا شما قصد ازدواج دارید؟
من رضا ... ، 28 سال، از شهرک غرب، فوق لیسانس صنایع، مدیر یک سازمان بزرگ هستم. و واقعا قصد ازدواج دارم، اگر مایل باشید می‌توان بصورت رسمی با خانواده مزاحمتون بشم. از توی سایت مرجع متخصصین ایران پروفایل شما رو دیدم و جسارت کردم و از شما این درخواست رو کردم. ممنون می‌شم نظرتونو بدونم. ببخشید خیلی کلاسیک برای شما نوشتم. موبایل من ... و Email من ... هست.

- ! مامان!!!!

 

بعدترنوشت: مستقل از شوخی این پست، در چند روز گذشته مقادیری بسته فرهنگی هدیه گرفتم، ممنون.

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


شکایتی نیست...

چند تا، شاید به تعداد انگشتان یک دست،  سوپر فضول اطرافم هستند که  مونثاشون انصافاً مایه ننگ جماعت اناثن، مذکرا هم که کلاً تکلیفشون روشنه. اما مونثا برخی همکار، برخی که کمترن رفیق به ظاهر- از اونایی که سالی یه بارم که به زور موفق شن بگیرنت به حرف، بچپن تو خلوتت، فقط سوال و سوال، اونایی که دنبال اخبارتن حتی شده گوگل کنن اسمتو، اونایی که ...-  فضولا طبق تحقیقات من اکثراً حسود هم هستند، تو راهرو، تو غذاخوری، تو دبلیو سی، تو نمازخونه، تو تاکسی یه ریز می‌پرسن، تابلوهاااا، چشا کواسشن مارکه اصلاً، اگه بپیچونیشون، راه باز می‌کنن بیخ گوشت، از دیگری آمارتو می‌گیرن، ستمش اینجاست، خیلی مهمه، اینکه کاملاً آدم موفقی باشن و زندگی خوبی داشته باشن و گاهاً موقعیت کاری مناسب‌تری در محل کارت، اما فقط بخوان بدونن که کی، کی(متفاوت بخونید اولی و دومیو) کجا چه کرد و : خوش به حالش آه جماعت من بیچارم و اون برترین منزلت گیتی رو از آن خود کرده...  خداییش من روانی من عصبی اما گاهی تصور می‌کنم یک روز یکیشونو بگیرم بزنم، آخ چه حالی میده، آخ که اگه اینا نبودن اطرافم، به حال خودم بودم و می‌شد دادت بزنم و ...

 

بعدترنوشت: به نوعی متفاوت، اما باز هم اینجوریم و راضی.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


باز دیدمت که!

به یک بچه باحال فوری فوتی نیازمندیم!

 

 

بعدترنوشت: تایید این‌گونه بودن یا نبودن متقاضی  کمی کمتر از یک ساعت به طول می‌انجامد.

بعدترترنوشت: سه ساله این آگهی رو نمی‌خونی لامصب! دونقطه o !

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


نمی‌خوام- نمی‌تونم- نمی‌شه!

 

موقع دویدن قلبم تیر کشید!

یک چیز مهمی گم کردم!

پررویی از نو به سر حد خودش رسونده شده  توسطی!

هی فکرامو کردم، فقط همون دور خوبه، اصلاً نزدیک نشو!

روز گندی داشتم...

 

 

بعدترنوشت:

- هیلی(خیلی زیاد) بی‌معرفتی!

- تو که سرت شلوغه که!

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧


ریتا

حتماً خیلی هم راضیه، کلی هم حال داره می‌کنه از داشتش، یه جوری قنج میره دلش براش که ...

بعد یک ماهی که از دفاعم گذشته امروز برای حضور سر جلسه امتحان به اجبار زود بیدار شدم، قریب به چهار ساعت زل زدم بهشون وقتی داشتن می‌نوشتن، تلخم، به این تلخی نبودم صبح... موقع رفتن از دانشگاه به محل کار، یکی از اساتیدمو دیدم، کلی هوار هوار به عنوان توصیه... تو این بلبشو باید بری اینجا بمونی که چی حیف شماها نیست، گرنت هم نگرفتی برو حتی... اینا رو اینقدر تحکم آمیز می‌گفت و با هر جمله چهره‌ش بیشتر در هم گره می‌خورد که بعید نیست بخشی از تلخیم هم به اون دلیل باشه...

حتماٌ کلی تلاش کرده که چهار میخش کنه، کلی ناز خریده طرح ریخته، ناز کرده، کلی برنامه چیده که چهار میخش کنه... چهار میخه شله، از جا که کنده شده در ظاهر حداقل، اما چراش تنها بخشیشه که مهم نیست...

زمانو از دست نده... زمانو از دست نده...ادیت کارام مونده، گنگم، تصمیم نگرفتم هنوز، هر روز فقط برای روز بعدش برنامه دارم، فقط روز بعدش...

دوست ندارم جای اونا باشم، جای هیچ‌کدومشون...

بعدترنوشت: دارم یه چیزی از یه کسی گوش می‌دم که یه کسی بهم گفت یه کسی دیگه‌ای یه جایی نوشته که گوشش بدیم که آفریننده‌ش یه کسیه به اسم ریتا.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧


خودتی

یعنی من اینقدر شبیه احمقام؟! عجب!

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


:|

اصل اخلاق دو چیز است: مرنج و مرنجان!

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


عجالتاَ

از اینام!

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


عجیبه- به همراه یک سری حرف‌های زشت

آدم می‌مونه به خدا، من چه جوری باید بگم نه آخه؟ یعنی باید سینمو بدرم نعره بزنم مغزمو بشکافم یه نه از توش در بیارم نشونش بدم؟ بابا آدم به عقل خودش شک می کنه مگه عصر حجره مگه ما حبووونبم یه بار میگی نه ، مگه مرض داری می گی نه که هی انگار نه انگار گفتی نه ، باز از اول همه چی رو دوباره تکرار می‌کنه، آخه مگه یک حرف رو چند بار می‌زنن، می‌گه تو دروغ‌گویی، یعنی می ‌خواد فکر کنه من  به دروغ گفتم نه و بعد از تیکه پاره شدن اعصابم بالاخره زیر شکنجه لب به واقعیت باز  کنم و بگم بله؟ گند بزنه به این زندگی لعنتی گند، آخه آدم چی بگه، انگار تو مترسک بی عقل و مجهول الهویه‌ای همینجوری شیلنگ می گیرن رو زندگیت، مگه من مشکلم نداشتن تو که مثل منجی از جان گذشته ای که منم درک نمی کنم اون ناجیمه از هر درزی که فکرشو بکنی رخنه می کنه...

مدت‌ها بود اینجوری بهم فشار نیومده بود من بی ظرفیت من کم جنبه، اما وقتی ششصد و پنجاه بار بت میگن آقا بس کن! جوابمو دادم، مزاحم نشو! اگه آدم سالمی باشی جمع می کنی پلاستو می‌ری، آخ مرده شور هرچی دوست داشتنه ببرن اگه این دوست داشتنه و خودخواهی محض نیست، انگار با زور بدست آوردن بله فقط هدفه ،  وایسی تماشا کنی  که یک نفر داره زیر فشار تکرار خواستت له می‌شه؟! آخه اون خواستت تو سرت بخوره! آدم مجبوره کلاً این آدمو  از زندگی‌ش  حذف کنه، یعنی باید حذفش کنی چون اون دیگه فقط می‌خواد حمله کنه بیاد بله بگیره، کاش اندازه خودمون باشه رفتارمون بذاریم دیگران هم زندگیشونو بکنن و اندازه خودشون رفتار کنن.

بعدترنوشت: کاش بودی...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم


قهر

سردرد لعنتی، موقع کنکورا و تحویل پروژه‌ها 9 سالی میشه سردرد مداوم یکی دو هفته‌ای میاد سراغم، نمی خوام برم دکتر که بهم بگه مال استرسه آرام بخش بخور، چه معنی میده؟

 

 

 

بعدتر نوشت: خپونی خانم، رسیدن به خیر و شرمنده که ولیمه نیومدم. 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم