نی

دلم یک گوش* میخواد با مسئولیت نامحدود بشینم همه چیزمو براش تعریف کنم، هی بگم و بتونه لای این غمم از نامحدود بودن مسئولیتش بهره بگیره و کمی لبخندم بندازه و من بگم و بگم و دقیقن اون کامنتیو بده رو حرفام که انتظارشو ندارم، نگاهشو در مواقع بخصوصی بندازه تو چشام که با همون نگاهه بهم بگه اینایی که آزارت میده رو میفهمم و اونا درست همون چیزایین که باید آزارت بده، کف دستاشو بذاره دو طرف صورتش از پشت سعی کنه انگشتای کشیدشو بهم برسونه و با این کار صورتش جدی‌تر شه و همزمان با باز کردن دستاش، بعد از هزارتا جمله‌ی من که با اساسن و قاعدتن شروع میشه، یکی از اون جمله‌هاشو بگه که آب رو آتیشه، دلم میخواد مثل اخم و لبخنداش، دوست داشتنشم سر موقع جلوه کنه، که اگه خوابشو دیدم توی خوابم اون لباسیشو پوشیده باشه که مطمئنه من از وجودش خبر ندارم... که برای بودنش خم شه نه روی پاش بلند شه... کاش اون گوش، که اگه اونی نباشه که مطلوبه، گوش من نمیشه، با نامحدودی مسئولیتش بازم گوش من باقی بمونه که این روزا گوشی نمیبینم....

 

*گوش!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸


ما

درد سر در گم راه بر رو سیاه سفید آب یاری سبز همیشه خدا هست.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸


Fascinating

وای اگر او رفته بود...

در راستای بعضی نویسی‌هایم، باید این‌چنین ادامه دهم: بعضی رویدادها هستند که اصل تعلیق‌ند، کشش غریقشان شدن و ترس بی‌سرانجام در ساحلی دور به گلشان نشستن، وادارت می‌کند به سوزاندن همه‌ی آنچه صبوری نامیدیش و من در چنین لحظاتی فطرتن روح برهنه‌ام روانه‌ی شانه‌هایی می‌شود که قاعدتن مال من نیستند... و من خیلی زودتر از این تعلیق‌ست که تمام می‌شوم، نمی‌دونی که!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸


Fairy Story

آ: من حال روحیم بده!

ب: من اما خوبم... تو هم اگه اینقدر سخت نگیری، بهتر میشی...

آ: خب آره... می دونی با خیلیا حرف زدم از دردم، اما الان که با تو صبت کردم انگار بگی نگی بهترم...

ب: ...

آ: چی شد؟

ب: ببین من وضعیت روحیم خوب نیست. بای.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸


من به اندازه‌ی یک ابر دلم می‌گیرد

نه اینکه حرفی نباشه، گفتنی نیست.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧


جمعگی

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.

یادت را تا کردم و در گردن آویزی که رو به پوسیدگی‌ست همراه دارم که چون بندش بلند است یادت مدام روی قلبم‌ست مدام.

 

بعدترنوشت:

من: آرمیتا!

آرمیتا: هیس! اصن جلو چشمم نبینمتا! کسی که صداشم دیگه آشنا نیست دوستم نیست.

من:آرمیتاا! این مو فرفری‌هاتو بخورم!

آرمیتا: اگه فقط یه بار دیگه نیای، میگم دیگه نذارن بیای!

من: فرقش چیه؟ اگه به هر دلیلی نیام نمی‌بینی منو که.

آرمیتا: فرمان من!

من: تو چه جوری این‌همه می‌فهمی آخه!!! پنج سالت شد دیروز تازه!

آرمیتا: چون بزرگ شدم می‌فهمم خب!

من: ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧


ناشا

بازیچه‌ام.

 

بعدترنوشت: دیدمش، منطبق بود بر من عجیب، کپی‌ش کردم اینجا، هرچند نویسندش ظاهرن دیگه نخواهد نوشت، حیف. و من عجیب منطبقم بر این بخش نوشته‌ش، عجیب!

می‌دانی، فکر کردم که می‌شد همه چیز را شبیه یک کمدی محشر برگزار کنیم. از همان کمدی‌های فیلم‌ها، زیرزمین و لونا پاپا و زندگی زیباست... کمدی فاجعه، و نه حتی تلخ.

فکر کردم که استعداد می‌خواهد لابد، دنیا را خنده‌خنده راه بردن، بی‌شرف بودن و باز مث بچه‌ها بی‌گناه ماندن، وقتی گیر می‌افتی دنبال احمقانه‌ترین راه‌ فرارها بودن، دروغ‌های کم‌خطر گفتن، سیاست بافتن، یک‌جور نترس و خل‌خلانه‌‌ای به سلامت گذشتن از همه‌ی خطرها، یا نه حتی، نگذشتن، به دام افتادن، مردن.

من به جاش یاد گرفته‌ام که همه چیز را تراژدی ببینم، با اهمیت، اشک‌انگیز.

من هنوز به وقت نباید روراست هستم و کله‌خر و لجباز. هنوز همه‌ی آن‌جاها که بقیه با خنده و شوخی و دروغ‌های کمرنگ و کوچک خرشان را از پل می‌گذرانند، من یک جور احمقانه‌ای سرم را بالا می‌گیرم و همه‌ی راست ِداستانم را می‌گذارم کف دست طرف.

من نه که جدی‌های دنیا را شوخی بگیرم، پیش‌کش، یکی باید بیاید برایم بگوید که هی یارو، شوخی است این، جدی‌ش نگیر.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧


کابوس

بعضی وقتا یه اتفاقایی تو زندگی آدم رخ میده که حتی نمیشه گفتش، قلمبه میشه این زیر گلو و نمی‌شه حتی آب دهان رو فرو داد، استرس ناشی از اون رخداد اونقدر برات عظیمه که تسکین دیگران و کوچک انگاشته شدنش از جانب اونها عملن تشدیدش می‌کنه، تازه می‌فهمی چرا بعضیا خودکشی می‌کنن، علت و اتفاق مهم نیست که برای دیگران چقدر اهمیت داره، مهم اینه که برای تو اونقدر مهمه که بخوای همه چیتو بدی که اوضاع رو به سامان کنی، نه فکر کار می‌کنه، نه دستا و پاها، فقط روحته که می‌کوبه خودش این ور اونور و قلبته که میسوزه از بس تند نواخته و نگات خیره می‌مونه یه جایی، پوست کنار ناخن رو می‌کنی، جوشای صورتتو فشار میدی، موزیک گوش میدی، الکی می‌خندی، میزنی زیر گریه... نه نمیشه این اتفاقه بد جوری رو روانته باید حل شه. خدایا شکرت

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧


بازینگ این مای ایر

بهتره که بس شه همه این سال‌ها، این سردرگمی‌ها، آوارگی‌ها. این همش به جایی وصل بودنا و نبودنا، این بودنا و نبودنا بهتره بس شه.

 

بعدترنوشت: امروز تو تاکسی حرفای سه تازه دانشجوی پسری که ناخودآگاه صداشون به گوش می‌رسید(کاملنم خودآگاه بود اصلن!) رو از بر کردم:

آ: خیلی دختر باحالیه، همه چی تمومه!

ب: آره خداییش، ماهه اصن، دیدین اون روز چه جوری زد تو پر استاده.

ج: استاده هیچی، ماکانو دیدین چه جوری حالشو گرفت! سنگین رنگینه اصن.

آ: همه چیش خوب و تکه، فقط حیف که دختره!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧


مانیاک

ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیح

وی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل

 

 

بعدترنوشت: باید شکافت هر چه که پیچیده بافتیم... رو معصومه برام فرستاد، مرسی.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧


بیهودگی

 

- ... جونم الهی فدات شم، میدونی عزیزم پسرا به ظاهر خیلی اهمیت میدن و اینکه منش نازگونه!!! داشته باشی، حتی صدا بسیار مهمه، یکم به خودت برس ... ... ... آره دیگه بعد فرزین هم به من گفت چون مهمی برام بت میگم که  چه مدل ابرویی بیشتر بت میاد، تازه بم گفته ... ... ...

- ریحان میشه برم بخوابم؟

- ...! ا کی، کیس یو!

- خدافظ

 

 

بعدترنوشت: این روزها با بوی اولین‌ها...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧


ترس

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست   گاهی روا نیست که ناخواسته قربانیت کنند

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧


سرگیجه

بعضی‌ها یک بوهایی می‌دهند.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧


کشمش

- سفر خوبه به‌ویژه اگه یه همسفر گوگوری داشته باشی.

- خرید تو سفر خوبه به‌ویژه اگه اون همسفره یه پای مثل خودت ویران خرید باشه. بعد از اون همه خرید فکر می‌کردم دیگه تا مدت‌ها نیاز به خرید برآورده بشه اما می‌بینم که کم کم داره پیداش می‌شه.

- خوب حال می‌کنیا!

- قراضه‌ایما برا خودم، درست به اندازه‌ای که سفر بودم، تو رختخواب باید باشم که ساید افکتای آشغال خوریا و  نخوابیدنا رفع شه.

- باز هستی و باز نیستی...

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧


ریتا

حتماً خیلی هم راضیه، کلی هم حال داره می‌کنه از داشتش، یه جوری قنج میره دلش براش که ...

بعد یک ماهی که از دفاعم گذشته امروز برای حضور سر جلسه امتحان به اجبار زود بیدار شدم، قریب به چهار ساعت زل زدم بهشون وقتی داشتن می‌نوشتن، تلخم، به این تلخی نبودم صبح... موقع رفتن از دانشگاه به محل کار، یکی از اساتیدمو دیدم، کلی هوار هوار به عنوان توصیه... تو این بلبشو باید بری اینجا بمونی که چی حیف شماها نیست، گرنت هم نگرفتی برو حتی... اینا رو اینقدر تحکم آمیز می‌گفت و با هر جمله چهره‌ش بیشتر در هم گره می‌خورد که بعید نیست بخشی از تلخیم هم به اون دلیل باشه...

حتماٌ کلی تلاش کرده که چهار میخش کنه، کلی ناز خریده طرح ریخته، ناز کرده، کلی برنامه چیده که چهار میخش کنه... چهار میخه شله، از جا که کنده شده در ظاهر حداقل، اما چراش تنها بخشیشه که مهم نیست...

زمانو از دست نده... زمانو از دست نده...ادیت کارام مونده، گنگم، تصمیم نگرفتم هنوز، هر روز فقط برای روز بعدش برنامه دارم، فقط روز بعدش...

دوست ندارم جای اونا باشم، جای هیچ‌کدومشون...

بعدترنوشت: دارم یه چیزی از یه کسی گوش می‌دم که یه کسی بهم گفت یه کسی دیگه‌ای یه جایی نوشته که گوشش بدیم که آفریننده‌ش یه کسیه به اسم ریتا.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧


من آنچه فکر می کنم که می فهمم-سه

شنیده بودم و خونده بودم پیرامونش، چون موقع رخ‌دادن اون ماجرا سرم گرم پیش‌دانشگاهی بود،  اندر پوست تخم مرغ... هرچه بیشتر راجع به اون و هم‌بنداش شنیدم این حس بیشتر در من تقویت شد... ناخواسته بود انگار، عجیب هم بود، اما علی‌رغم اینکه آزادی‌ش براش شادی بخش می‌بایست باشه اما باز دلم براش سوخت... کمبود دانش و درکمه یا دل‌رحم بودنم یا سیاسی نبودنم ...دلم سوخت براش، دلم سوخت...

 

 

بعدترنوشت: من برای اون که خودتو به من بشناسونی خیلی بی جنبه م.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧


نیم عقل- نیو گیم

 

پاسخ همه پرسش‌های من، دلم می خواد کمی مثل مارلین مونرو  لباس بپوشم،  نسیم خنکی از بالای سرت به صورتم می‌خوره، یک چهارم  دیگه‌شم پرید. بازم نشد! همینجوری الکی!

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧


روزمرگی جدید

سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی، عادت مطالعه در اتوبوس رو تازگی پیدا کردم، مشغول خوندن کتاب خوبی‌م، موقع خوندن کتابایی که البته مثل این کتاب شاهکار باشه، جدا می‌شم از فضای اطراف، می‌رسم به ایستگاه و با ولع تکمیل پازلی که هدیه گرفتم قدم‌هام رو سریع‌تر می‌کنم که برای بی‌برقی‌ها هم البته مفر خوبیه. دوراشو  گفتی اول بچینم بهتره، من که با بی‌نظمی خاص خودم، رندم از هرجا یه چیز چیدم، دو تا قطعش هم تو جاروبرقی رفت بی هوا! درش اوردم اما تا گفتم بت اخم بدی کردی، ترسیدم خب! آها پرش افکارم به اینجا هم منتقل شد، کارا زیاده من عصبی، تو کمیاب هوام جهنمی، آشپزی هم هست گاهی حتی و تو نه. سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی موقع تماشای فیلم‌های انبار کرده‌‌، بعضی‌هاش خوبن، واقعاً خوبن. خیلی کارا هست، خیلی. گردش و ورزش اما اگه بشه گاهی، یه رستوران دنجم کشف کردم، با اینکه چند باری بیشتر نرفتم اما چون تنها میرم و مدیرش خانومه، گرم شده بام، هوام جهنمیه چرا اینقدر. سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی، میگه الان خنک میشه بذار یه کم آب جریانش تندتر بشه،  تندتر ازین؟!  نگام ماسیده و اغلب فقط دارم  بی‌جهت می‌چرخم و فریاد خفه شده بریده بریده  از ته حنجره‌ام موقع چونه زدن برای رد بار  مسئولیت اضافی، بهم می‌فهمونه که انگار دیگه به خودمم اعتمادی ندارم،  آخ که چه بد شده نوشتنم و گاهی که می‌خونم بعضی‌ها رو، سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧


نادیده

همیشه یک نفر سومی وجود داره.

 

 

 

 

 

بعدترنوشت: با دید منفی روی لینکش کلیک کردم  اما حال داد!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧


‌استراید

یک مدتی هر چیز بدی که حدس می‌زنم درست  از آب در میاد، کم کم دارم می‌ترسم...

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧


من, آنچه فکر می‌کنم که می‌فهمم - دو :مثل‌های نوآوری شکوفایی

این از اوناست که می‌تونه بین دو تا عکس دعوا بندازه.

 

 

بعدترنوشت: روزهای پر!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧


ناهمگونی

یک مدتی بود  ذهنم درگیر  موضوعی بود که به لحاظ مشغولیتی که برام ایجاد می کرد فکر پیرامونشو موکول می‌کردم به بعد از دفاع، امروز با تموم شدن دفاع اون موضوع یک دفعه به نظرم خیلی مسخر، بی‌مزه، الکی و فاقد ارزش فکرکردن شد و الان که می‌تونم مشغولیت فکری شدیدی داشته باشم، ندارم دو نقطه دی‌ِ‌ِ‌ی‌ی‌ی‌!

من فکر می کنم تفاوت ما آدما در نحوه برخورد با نیازها و مشکلاته... احساس می کنم ما آدما وقتی تحت فشاریم، اگه فشار خیلی باشه یا ظرفیت ما کم، آستانه مون به حدی میاد پایین که دیگه خودمون نیستیم، گاهی این پدیده رو در خودم دیده بودم، اما این آخری زیادی زیاد بود. انگار درگیر چیزی بودم که نباید... بد قضاوت نکنم، درگیر خودم بودم مثل همیشه اما این‌بار چون حس می کردم  با من و غرورم آگاهانه بازی شده دردم گرفته بود که الان حس می کنم دردش در این حدها هم نبوده... تصویری که از کل این پدیده با مرور کل ماجرا در ذهنمه هنوز روشن نیست شاید همین مبهم بودنش منجر به نا آرامی من در بدو وقوع اون بود اما الان دلم می‌خواد به جای تلاش برای پی بردن به علل و توجیه آنچه ممکن است واقعیت هم نباشد، همه ماجرا رو یک بازی مسخره تصور کنم و لاغیر...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧


ویلویلی

یخ در بهشت می‌دونم چیه، بهشت در آلبالو چی بود دیگه!

 

 

بعدترنوشت: دو حالت پیش روی ماست. یا در عالم تنها هستیم و یا نیستیم. هر دو صورت بالتساوی وحشتناک است.


آرتور سی کلارک

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧


هان؟

 -من الان یک احساسی دارم مثل استرس آمیخته با بی خیالی وهم ناک مهربونانه ساده زودگذر بازیگوش نگران منفی باف نامطمئن جینگیلیه طفلکی زورکی دوستکی کاشکی متعجب ترسو خب چیه مگه ی مونایی ی، که دقیقاً هم نمی دونم چیه!!!!

 

 - همیشه عدم اطمینان به حسی که درونم بوده درست بوده و مانع حرکت به سمت تارگت حس برانگیز شده، چه بد که از قید همیشه استفاده کردم و چه خوب که از قید همیشه استفاده کردم! اما می خوام اعتراف کنم بعضی وقتا دلم می خواد هلم بدن لیز بخورم!  

 

 

بعدترنوشت: این فاصله مجازیم خراب شده باز! 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


جای بسی تامل است

امروز تعطیل کردم، موندم خونه که مثلاً در سکوت و آرامش تز بنویسم، اما از صبح درازکش روی تخت، فقط زل زدم به سقف و تقریباً به همه خاطرات زندگیم با جزییاتی که یادم مونده بود، اندیشیدم! یک چیز برام خیلی عجیب بود اما، که یک زمانی چه جوری چیزی یا کسی جذبم می‌کرده که الان هرچی تلقین هم کنم دیگه ابداً جذبم نمی‌کنه، گذر زمان و تغییر تفکر و علایق انسان تحت تاثیر محیط و کسب تجربه و تغییر سیستم بدنی و متعاقب اون تغییر روحیات رو هم که در نظر بگیرم بازم تصورشو نمی‌تونم بکنم که چرا از اون چیزا و کسا خوشم میومده... عجیباً غریبا...

 

بعدترنوشت: بعضی وقتا یک سری آدما باعث می‌شن شاخ در بیارم، تا دفعه بعدی که این شاخه به مرور ساییده شه،  دوباره همون سری آدما رجعت می‌کنند و تجدید شاخ می نمایم! 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧


لذت می‌برم با اینکه ...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧