پنداری مرهمی‌ست زهرآلود

     تفاوت آب و سراب، نه اینکه مثل تفاوت خوب و بد باشه، نیست؛ اما درک نکردن این تفاوت یا در واقع فقط مشغول شدن با شباهت‌های آب و سراب که لزومن وجود هم ندارند و فقط می‌خواهیم که باشند، به سادگی سراب رو آب جلوه می‌ده، جوری باورنکردنی هم به دردسر اندازه.

     اندیشیدن به این اشتباه، حداقل برای من که بسیار مرتکبش می‌شم، لازمه و ناکافی و هر چه بیشتر بیاندیشم، کمتر می‌فهمم چراکه گمان می‌کنم مساله از جنس شناخت بیرونی‌ست و فقط به من و درونم مربوط نیست. مادامی که به مقابله با غرورم در پرسیدن از چند وچون ماهیت همه‌ی آب‌نماهای اطراف، یا کاهش خوش‌بینی‌م در برخورد با آن‌ها، نپردازم؛ آب و سراب قابل تفکیکم نیست و ناگزیرم از باور حماقتم پس از درک کامل سرابی که آب انگاشته شده بوده است!

 

بعدترنوشت: من اشتباه می‌کنم، پس هستم.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸


َAdventure

من در اکسترمم زندگی می­کنم، انتخابی در کار نیست، محکوم به اکسترممم گویا. زندگی من بین دو حالت نوسان می کند یا همه چیز خوب است و یا هیچ چیز خوب نیست( مثبت اندیشی نموده پرهیز کردم از بیان این گونه­ی حالت دوم: همه چیز بد است). میزان بروز حالت دوم به مراتب(بخوانید میلیون برابر) از بروز حالت اول بیشتر است و من تردیدی ندارم که بخش بزرگی از این اکسترمم دوم ناشی از رویاپروری اینجانب است و خوش بینی­ام نیز. و من به شدت این دو را سر راه می گذارم بی نشان.

بعدترنوشت: مرشد و مارگریتایی را که سال پیش هدیه گرفتم با نوشته­ای بر صفحه آغازینش که مرا متوجه ندانستن اسرار ازل می کرد شروع کرده­ام با پذیرش این نکته که بسیار دیر است برای خواندن چنین کتابی و من کاهلی کردم در خواندنش و یک سال هم لجاجت با آن امضای زیر جمله­ی صفحه نخست که آخر هم نفهمیدم گناهش چه بود... تا که امشب شد و من غمدیده از این اکسترمم بد بد بد به دست گرفتمش...

بعدترترنوشت: مرگ بر آزمایش خون.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸


آزموده

رنگش تو زندگیم کم شده.

 

 بعدترنوشت: چرا واقعن اینطوریم؟

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧


بازینگ این مای ایر

بهتره که بس شه همه این سال‌ها، این سردرگمی‌ها، آوارگی‌ها. این همش به جایی وصل بودنا و نبودنا، این بودنا و نبودنا بهتره بس شه.

 

بعدترنوشت: امروز تو تاکسی حرفای سه تازه دانشجوی پسری که ناخودآگاه صداشون به گوش می‌رسید(کاملنم خودآگاه بود اصلن!) رو از بر کردم:

آ: خیلی دختر باحالیه، همه چی تمومه!

ب: آره خداییش، ماهه اصن، دیدین اون روز چه جوری زد تو پر استاده.

ج: استاده هیچی، ماکانو دیدین چه جوری حالشو گرفت! سنگین رنگینه اصن.

آ: همه چیش خوب و تکه، فقط حیف که دختره!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧


کار اکسیدنت

بدین وسیله به اطلاع عموم می‌رسانم اینجانب برای اولین بار در عمرم تصادف کرده و توسط پلیس مورد بازخواست واقع شده‌ام و پس از رسم کروکی، بیمه‌نامه و کارت ماشینم دست صاحب ماشینی‌ است که گلگیرش را له کردم هنگامی که پارک بود، که همسایه‌مان نیز هست! ابدن هم اعتماد به نفسم را از دست نداده پس از آن تصادف پس از کلی جمع شدن همسایه‌هایی که سال‌ها بود ندیده بودمشان(اون پسر همسایمونم بود) تشریف بردم به تنهایی پر خروش شیرخوارگاه آمنه به دیدار آرمیتای عزیزی که حامی‌اش هستم و اون بم گفت: بفروشش خاله‌جون پولشو بذار پارسیان دو برابر شه! و بعد من از آنجا در همت موقع عوض کردن لاین نیز دمی مانده بود که تصادف دیگری انجام دهم، ضمن اینکه از تصادف اول نیز مقادیری قر شدگی بر درب سمت راننده خودروی اینجانب باقی‌ مانده است، این بود خاطره اولین روز رانندگی من با ماشینم! چیه؟

بعدترنوشت: پراید صندوق‌دار سفید مدل 87 در حد صفر، فوری فروشی! جدی!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧


هیس!

نه هر کـه چهره برافروخت دلـبری داند
نـه هر کـه آینـه سازد سکـندری داند
نـه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کـلاه داری و آیین سروری داند
تو بـندگی چو گدایان به شرط مزد مکـن
کـه دوسـت خود روش بـنده پروری داند
غـلام هـمـت آن رند عافیت سوزم
کـه در گداصـفـتی کیمیاگری داند
وفا و عـهد نـکو باشد ار بیاموزی
وگرنـه هر کـه تو بینی ستمـگری داند
بـباخـتـم دل دیوانـه و ندانسـتـم
کـه آدمی بـچـه‌ای شیوه پری داند
هزار نکـتـه باریکـتر ز مو این جاسـت
نـه هر کـه سر بتراشد قـلـندری داند
مدار نقـطـه بینـش ز خال توسـت مرا
کـه قدر گوهر یک دانـه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جـهان بـگیرد اگر دادگـسـتری داند
ز شـعر دلکـش حافـظ کـسی بود آگاه
کـه لطـف طبـع و سخن گفتن دری داند

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧


زلف دوتا

اولین چیز رسیدن به نگاهی‌ست که از حادثه عشق تر است!!

 

بعدترنوشت: اینو دیروز تو لینکای بالاترین دیدم، یه جورایی وصف حاله.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧


بد جور!

پکرم قد یک فیل!

 

بعدترنوشت: گاهی وقتا از خودم به شدت بدم میاد مثل الان...

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧


نمی‌خوام- نمی‌تونم- نمی‌شه!

 

موقع دویدن قلبم تیر کشید!

یک چیز مهمی گم کردم!

پررویی از نو به سر حد خودش رسونده شده  توسطی!

هی فکرامو کردم، فقط همون دور خوبه، اصلاً نزدیک نشو!

روز گندی داشتم...

 

 

بعدترنوشت:

- هیلی(خیلی زیاد) بی‌معرفتی!

- تو که سرت شلوغه که!

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧


مشرب

دیروز یک نکته‌ای راجع به خودم فهمیدم، اینکه تفاوت کنجکاوی و علاقه‌مندی رو درک نمی‌کنم.

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧


سبک

پناه می‌برم به جوشش ملایمی که زیر پوستم دوانده‌ای این روزها...

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧


لیموناد

خستگی چشم‌هات رو دوست دارم...

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧


ریتا

حتماً خیلی هم راضیه، کلی هم حال داره می‌کنه از داشتش، یه جوری قنج میره دلش براش که ...

بعد یک ماهی که از دفاعم گذشته امروز برای حضور سر جلسه امتحان به اجبار زود بیدار شدم، قریب به چهار ساعت زل زدم بهشون وقتی داشتن می‌نوشتن، تلخم، به این تلخی نبودم صبح... موقع رفتن از دانشگاه به محل کار، یکی از اساتیدمو دیدم، کلی هوار هوار به عنوان توصیه... تو این بلبشو باید بری اینجا بمونی که چی حیف شماها نیست، گرنت هم نگرفتی برو حتی... اینا رو اینقدر تحکم آمیز می‌گفت و با هر جمله چهره‌ش بیشتر در هم گره می‌خورد که بعید نیست بخشی از تلخیم هم به اون دلیل باشه...

حتماٌ کلی تلاش کرده که چهار میخش کنه، کلی ناز خریده طرح ریخته، ناز کرده، کلی برنامه چیده که چهار میخش کنه... چهار میخه شله، از جا که کنده شده در ظاهر حداقل، اما چراش تنها بخشیشه که مهم نیست...

زمانو از دست نده... زمانو از دست نده...ادیت کارام مونده، گنگم، تصمیم نگرفتم هنوز، هر روز فقط برای روز بعدش برنامه دارم، فقط روز بعدش...

دوست ندارم جای اونا باشم، جای هیچ‌کدومشون...

بعدترنوشت: دارم یه چیزی از یه کسی گوش می‌دم که یه کسی بهم گفت یه کسی دیگه‌ای یه جایی نوشته که گوشش بدیم که آفریننده‌ش یه کسیه به اسم ریتا.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧


گیجم

پیله ام شکافت بی آنکه بال آماده پروازی داشته باشم...

 

 

 

 

 

بعدتر نوشت: در عجبم از خودم.

بعدترترنوشت: گاهی وقتا خواسته یا ناخواسته یه چیزی میشه بهونه زندگیمون، الان ندارمش، چی کار کنم؟

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


لو سینما

کاش کسی توضیح بیشتری می‌داد...

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧


فریاد

دلم می‌خواد یه عالمه جیغ بزنم، یه چیزی راه نفسمو گرفته...

 

 

 

بعدترنوشت: عجیبه حالم برام. 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧


هواشناسی

 خیلی ضعیف تر از اونچه می اندیشم هستم، عجیب اینجاست که با چشم های باز  باز حرکت کنی و برسی به جایی که از پیش هزار بار بهش فکر کردی اما درست در همان لحظه ته خط کم بیاری... دو روزه با اینکه فکر می کنم کم نیاوردم به صورت کاملاً آشکاری رفتارم مسخره شده... انگار داد می زنم یه مرگمه...

 

 

بعدترنوشت: کلی تلاش کردم عادی باشم کلی برنامه ریختم اما...

بعدترترنوشت: دوری و نزدیک، مرسی که گوش شنوامی هرچند چند قاره اونورتر.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧


بازی

یادمه یه وقتی یه مصاحبه ای می خوندم با یه سناریست که گفته بود: کل قصه های دنیا 25 تا بیشتر نیست، همه داستانا یه جورایی حول و حوش همون 25 تاست... تو یه سال اخیر اتفاقایی برام افتاده که 5 تا از اون 25 تا بوده، ممکنه دیگه بسه؟ نمی تونم قول بدم همینجوری آروم و متین بشینم میون این داستانا... قصه ای که تهش از پیش پیدا بود هم صورتمو خیس کرد... گمونم داستان بعدی پایان من باشه...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧


چکاوک

الانه که باید و نه...

ساده از کنارتان گذشتم، ندیدینم شاید و گذشتم، از سرد بودنتان، از نبودنتان گذشتم 

از بیش بودنم، ازین رد یک سویه جای پایم، از این غرقتان بودنم گذشتم، شاد گذشتم...




بعدترنوشت: چیه؟

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧


این حال من بی ...

وقتی می‌دونی کسی از دستت ناراحته و حق با اونه و برات هم ارزش قائل بوده و هست و کلاً هم بت محبت داره و آدم خوبی هم هست ولی تو باز اهمیت نمی‌دی و میذاری بمونه تو ناراحتیش، حتی وقتی خودش حرفو پیش میکشه و تلاش می‌کنه با بازگو کردن همه چی، برسی به اون نقطه که بگی معذرت می‌خوام و تو باز انگار نه انگار  و اون پوز خند لعنتی مسخره باز میاد رو لبت و هرچی چهره‌ی در هم و گرفته‌ی اونو می‌بینی، بازم به روی خودت نمیاری، نه اینکه نفهمیا می خوای عمداً خودتو بی خیال نشون بدی، برای هر چیزی وقت بذاری و کلی هم آزاد باشه وقتت، اما به اون وانمود کنی من اگر یک در هزارم مقصر باشم که نیستم، به خاطر مشغلمه و دلیلی نمی‌بینم که معذرت بخوام و ناراحت بودنت،  بودنت برام ذره‌ای اهمیت نداره... این یعنی تو آدمی اصلن؟

 
 
 
بعدترنوشت: دارم از خواب میمیرم و بی‌خوابم... 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧


هان؟

 -من الان یک احساسی دارم مثل استرس آمیخته با بی خیالی وهم ناک مهربونانه ساده زودگذر بازیگوش نگران منفی باف نامطمئن جینگیلیه طفلکی زورکی دوستکی کاشکی متعجب ترسو خب چیه مگه ی مونایی ی، که دقیقاً هم نمی دونم چیه!!!!

 

 - همیشه عدم اطمینان به حسی که درونم بوده درست بوده و مانع حرکت به سمت تارگت حس برانگیز شده، چه بد که از قید همیشه استفاده کردم و چه خوب که از قید همیشه استفاده کردم! اما می خوام اعتراف کنم بعضی وقتا دلم می خواد هلم بدن لیز بخورم!  

 

 

بعدترنوشت: این فاصله مجازیم خراب شده باز! 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


نیمه پر لیوان!

I am alone, not lonely
 
 
 
 
 
 
 
پی دات اس1: اینکه میگن: من اولا فکر می‌کردم... منظور از اولا دقیقاً چه زمانیه؟
پی دات اس2:خپونی جان اینم آپ!
 پی دات اس3: حتی دروغ ولی بگو...
 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧