آچمز

من می‌دانستم، من حس کرده بودم، چرا سعی کردید گمراهم کنید، من آن انکار و اصرار بر انکار شما را نمی‌فهمم، من که می‌دانستم، کاش هرگز شما نمی‌دانستید یا دست کم نمی‌فهمیدم که شما دانسته بودید.

 

بعدترنوشت: چه معنی می‌ده آقایان همکار با یقه نیمه باز در محل کار حاضر می‌شن؟

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸


که چشم‌هایم انگار بسته‌اند

در یک جریانیم که ناآگاهانه و نا خودآگاهه و اتصالی میدم.

 

 

 

بعدترنوشت: همشهری!!!! در واقع از هر دو طرف حیرانم.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧


Merits

بد شدم، بدتر از پیش. حساس، نامطمئن به همه چیز و نامتمرکز بر همه‌ی آنچه باید و از عهده‌ام خارج‌اند. هنوز روانی کلام و آرامش درون جذبم می‌کند و ناگزیر گاهی هنوز می‌دانم دوست داشتن چیست... و اعتراف می‌کنم برای یادآوری دارا بودن آنچه دل می‌نامندش گاهی از آزمون اس‌ام‌اس بازی بهره می‌گیرم و اغلب رد می‌شوم چون حساسیتم به پاسخ مرا دور می‌کند از نفس آزمون و البته مخاطب ...!

مادر می‌گوید ناشکرم و بی‌لیاقت! لابد هستم و  ناگزیرم از پاسخ به سوال برنامه‌ات چیه؟‌ی بزرگان فامیل. ایم توتالی کانفیوزد! گیر ندین! بسیار زمان از دست رفته و بسیار زمان از دست خواهد رفت، آن غرور و غیرت لابد لعنتی کجاستند؟ کمی آرامش و قدرت تشخیص و همفکری و گوش و آغوش لطفن!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧


درهم

فاصله زمانی میان بروز حس‌های متضاد در من این روزها بسیار کم شده.

 

بعدترنوشت: دوست خوب خودم هم مایلم سریع آپ کنم، اما هر حس منجر به نوشتن در  من پیش از نگارش تبدیل میشه به یک حس دیگه...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧