ما

درد سر در گم راه بر رو سیاه سفید آب یاری سبز همیشه خدا هست.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸


حسرت

کاش حس ششمم اینقدر قوی نبود یا دست کم خوش خیالیم هم بود...

بعضی روزها چهارشنبه هستند، بعضی چهارشنبه‌ها می‌توانند جز بهترین روزهای زندگی یک انسان باشند و بعضی از بهترین روزها می‌توانند هرگز اتفاق نیفتند...

 

بعدترنوشت: صاحب بلاگ با مفهومی به نام اشک دیگر بیگانه نیست.

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸


نکو سر درد تعطیلاتی

یک. اون بیست و چند تا قصه بود که همش زندگیم شده بود اونا، تکمیل شد حالا، داستانا جدیدن، فیلمای نوی خوبی میشه ازشون ساخت.

دو. می‌خوام زل بزنم تو چشات، جلوی همه، با صدای بلند بگم ازم انتظار نداری که بیام ببینم دستت تو دست دیگریه، نشسته جای من و همه‌‌ی مهربونیت ماله اونه... اینا رو ببینم و لبخند بزنم و بگم اشتباه کردم اما خوشحالم؟!

سه. یا من یه مرگم شده یا من یه مرگم بوده.

چهار. چرا دکمه‌ی برگشت نداره اونوقت؟

بعدترنوشت: به نظر شما چرا نیمای خاله رژ لبای منو میماله به انگشتای پاش؟

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸


نیازمندی‌ها

به یک پزشک جوان مجرد، ترجیحاً آقا، جهت امر خیر فوری فوتی نیازمندیم!

 

بعدترنوشت: این پست کاملاً جدی است.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧


No one!

یه سری حرومی حمله کردن به زندگیم، روز به روز لخت تر میشه.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧


باشد

از دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧