آنچه بر سخت گير گذشت

راستش دوتا break گذاشتم تا فرصتی برای interpolation تک تک وقایعی که بر سر سلامتی بنده آمد بیابم که به واقع انگار فراریم از بیان جزییات.

الغرض عصری بود و من از پنجره اتاقم ،برفی نشسته بر زمین دیدم و خواهشی ناگهانی به سمت حیاطم خواند!!! با T-shirt ( به علت گرمای خانه من بیش از این تنم نبود) پریدم وسط برفا!!

خلاصه زندگی زیبا بود تا نیمه شب که ناگهان خواب دیدم دارند با تبر مرا به دو نیم می کنند و با جیییغ و داد بیدار شدم مامان و بابا  شروع به عملیات درد زدایی کردند اما مگه میشد به من دست زد ...

کلیه عضلات پشت بدنم از گردن به پایین گرفته بود ... ماکسیمم عضلات درگیر عضلات تنفسی بود که من الان به تک تکشون عشق می ورزم... یعنی من نفس که می کشیدم جیغ هم می زدم...

 کله سحر پس از جیغ های ۵۰ تا بر دقیقه، بیمارستان:

-اسپاسم شدید عضلانی: تزریق عضلانی شل کننده عضلات، کرتن برای ماسک علایم،مسکن وریدی!

هه هه! یعنی فکر می کنید خوب شدم؟؟؟!!!

مراجعه به پزشک: ۱۴ تا!

مسکن : غیر از مرفین گمونم همه رو امتحان کردند جواب نداد...

خلاصه بعد از یک هفته بیدارباش شبانه روزی بعد از اینکه بالاخره فهمیده بودم در چه موقعیتی درد کمتری حس می کنم یک نوع خاص مسکن (عمراْ نمی گم نوعشو!!) جواب داد و من بعد از یک هفته بدون جیغ کمی خوابیدم، دوش آب گرم(جوش!) هم بسیار مفید بود و کیسه آب گرم و البته هیچ کدام از پماد های مسکن فایده نداشت چون درد عمقی تر از این برنامه ها بود...

زندگی کم کم داشت دوباره زیبا میشد که من به یک تولد دعوت شدم و اصرار ۱۲۵۸۷۴ قسمی که نیای نمیشه و... خب روحیه  داغون مرا کشوند به جشن و چون اصولاْ پس از پخش موزیک بنده به هیچ عنوان نمی تونم بشینم و البته نزده هم بله... دلی از حرکات موزون درآوردیم و به به !!

نیمه شب دوباره همان آش و.... خلاصه درد کم رنگ شد پس از ۳۶ ساعت...

چیه گمون کردید بهبودی حاصل شد؟؟؟؟

عصر روز ۸ ام حس کردم کمی تا قسمتی هوا نیست...تنگی نفس!!! واااای حرف هم نمی تونستم بزنم، غذا نمی تونستم بخورم، از ترس خفگی خوابمم نمی برد...شروع به مراجعه به بیمارستان ،روزی چند تا پزشک، روزی چندین تا اورژانس و درمانگاه که اوفففففف!

انجام کلیه عملیات تشخیصی: عکس، آزمایش(۱۵۸۷۴تا بیماری چک شد)

تجویز:

کرتن

کرتن

کرتن

... همه وریدی و سرم!

به یکی از اینها حساسیت داشتم، شک زیر سرم، من و تخت و پایه سرم و اون خانم پرستاره می لرزیدیم ، من تو اون وضع یک نگاهی به اطراف انداختم که ببینم اگه حالم بدتر شد چیزی دارن برای احیا که دیدم جز یک پوستر چیزی نیست، هیچ تجهیزاتی نبود گمونم باید به ۱۱۵ زنگ می زدن تا بیاد از اون درمانگاه ببرنم!!

پس از چندی رفیق پزشکی راهنمای من شد در جهت مراجعه به قشر فهمیده تری از اطبا که:

به من گفتند:  استرس ناشی از یک هفته درد شدیدی  که بر من گذشته به صورت احساس تنگی نفس ظاهر شد چون انگار همه سیستمم از یک آدم نرمال هم نرمال تر بوده حتی اشباع اکسیژن خونم از دکتره بیشتر بود!!

تجویز:آرام بخش و من با خوردن دارو: تپ تا ۲۴ ساعت. از کار ننشستم و یک چند جایی دکتر رفتم باز.

 اما اوضاع بهتر شده بود ...

آخرین پزشکی که رفتم در هر زمینه ای فوق تخصص داشت از زمان تولد پدرشم که حساب می کردی نمی شد این همه مراحل رو گذروند! اما حرف نداشت!

پس از کلیspirometry و سنجش میزان اشباع اکسیژن خون و چک دیافراگ و قلب و معده و کلیه و صفرا و...خلاصه همه احشا داخلی،

بهم گفت:

  تو مرض داری بچه پررو مریض نیستی! دارو هم بهم قطره اشک مصنوعی داد !!!!!! به مامانمم گفت:... بده از شرش راحت شی!

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :