تاوان!

در وبلاگ سیاوشون مطلبی آمده که به نوعی درگیری ذهنی من نیزبوده که البته لینکی است به نوشته خارپشت . بی شک خالی از شور نیست.

 دوره‌ی آخر زمان: دیالوگ با یک خارپشت!

خارپشت: «باید خیلی سخت باشد که آدم روزی بفهمد همه زندگی آدمی نیست که او همه زندگیش است. یک جورهایی آدم احساس بدبختی و عجز می‌کند و... احساس زیان‌دیده‌گی وقتی که می‌فهمد طرفش گوشه‌هایی از ذهن و احساسش را پر کرده است از کسی دیگر یا حتی چیزی دیگر، کسی یا چیزی خصوصی برای لذتهای شخصی گهگاهی یا همیشگی‌‌اش.

آدم پیش خودش فکر می‌کند پس من هم جزئی هستم مثل دیگر اجزای زندگیش، گیرم که حالا کمی مهمتر و بزرگتر طوری که جای بیشتری اشغال می‌کنم و وقتی قرار بر بدبینی باشد، تا تهش می‌روی و فکر می‌کنی احتمالا قابل تعویض هم هستی وقتی‌که دیگر همان جزئی نباشی که باید باشی، شاید عوضت کند، شاید هم از سر خاطرات نوستالژیک بگذارد بمانی گوشه‌های تاریک و کم رفت و آمد ذهنش و خاک بخوری برای خودت، همینطور بدون استفاده.

هیچ کارش هم نمی‌شود کرد انگار، مساله بغرنج‌تر از این حرفهاست، تراژیک است اصلا. آدم از یک طرف می‌خواهد کسی را انتخاب کند که پتانسیل رابطه‌ای تمام و کمال را داشته باشد، به قول خودش رابطه‌ای perfect، جوری که او همه زندگی تو باشد و بالعکس، فکر می‌کنی چنین رابطه‌ای ارزش هرکاری را دارد و بعد... زمان می‌گذرد، یکدفعه نگاه می‌کنی به خودت و او، می‌بینی انگار یک چیزهایی جابجا شده است، احساست، رفتارت، نگاهت یا احساسش، رفتارش، نگاهش، چه فرقی می‌کند، مهم اینست که مثل قبل نیست، پیش خودت فکر می‌کنی قبل یعنی کی و در کمال بهت‌زده‌گی می‌بینی حتی به یاد هم نمی‌آوری، اما تغییر کرده است، جایگاهش، جایگاهت انگار جابجا شده است.

خیلی که آدم باشی و عقل‌رس، می‌نشینی کلاهت را قاضی می‌کنی ببینی کی، کجا، چگونه و بازهم هیچ به یاد نمی‌آوری، جزئیات همه ناپدید شده‌اند و جز کلیاتی بی‌معنا و کلیشه‌ای هیچ چیز باقی نمانده است، تقصیر هیچ‌کس هم نیست، می‌دانی، زمان جانور طماعی است، گاهی همه جزئیات را برای خودش برمی‌دارد.»

من، سیاوشون: «خارپشت عزیز، حتا در Perfect ترین رابطه‌ها هم نباید فردیت آدم‌های حاضر در رابطه نادیده گرفته شود. لابد این جمله را شنیده‌ای از خیلی‌ها که "تنهایی‌ام را آن‌قدر دوست دارم که حاضر نیستم آن را به هیچ رابطه‌ی دوطرفه‌ای بفروشم."، من اما می‌گویم که اصلا چرا باید شکل گرفتن یک رابطه را با از بین رفتن تنهایی‌ها، حریم‌های خصوصی و حتا فردیت آدم‌های آن رابطه معادل فرض کرد؟ چرا در جامعه‌ی سنت‌زده‌ی ما، "متعهد" بودن را با "تحت سلطه‌ی خود در آوردن" اشتباه می‌گیریم؟ آیا کسی که حاضر شده تا رابطه‌ای را حتا در کامل‌ترین شکل خود تجربه کند، دیگر حق ندارد که هیچ حریم خصوصی‌، هیچ تنهایی و هیچ فردیتی برای خود متصور شود و باید همه‌ی این‌ها را در همراهی که انتخاب کرده ذوب کند؟ آیا باید بگذرد از تمام دوستی‌ها و معاشرت‌هایی که قبل از این رابطه داشته یا بعد از این رابطه امکان تجربه کردن آن‌ها را پیدا می‌کند؟ به بهانه‌ی تعهد؟ به بهانه‌ی اینکه طرف مقابلش را ممکن است خوش نیاید؟ در این صورت آیا شکوه رابطه‌ای را که می‌تواند هر روز، هم خودش را تازه‌تر کند و هم صاحبانش را بالا و بالاتر ببرد، نفروخته‌ایم به خودخواهی‌ها و انحصارطلبی‌هایی که از جنس بلندپروازی و کمال‌طلبی نیستند؟

می‌دانی، من می‌گویم که اساس یک رابطه‌ی کامل (یا به قول تو، Perfect) را دو چیز تشکیل می‌دهد: یکی "صداقت" و دیگری "ایمان" به درستی انتخاب. اگر رابطه‌ای بر این دو تا استوار باشد، آن‌وقت دیگر دلیلی ندارد که آن‌چنان بر دنیای طرف مقابل‌مان سخت بگیریم که جرات نداشته باشد تا به‌جز ما هیچ بخشی از ذهن و احساسش را به چیزی، کاری، یا آدمی دیگر اختصاص دهد، مبادا که ذهن بدبین ما دچار شک شود. و البته دیگر دلیلی ندارد که دو طرف ِ یک رابطه به جای اینکه بال پرواز هم باشند، زنجیر باشند بر پای هم‌دیگر و مزه‌ی هر تجربه‌ای را با شک‌های بدبینانه و بیمارگونه، در کام هم تلخ کنند. اصلا آیا محدود بودن و مدام نگران بودن به‌خاطر اینکه "مبادا از حدودی که شریکم برای من تعیین کرده، پا را فراتر بگذارم"، با آن کامل بودنی که تو در جست‌وجویش هستی در تناقض نیست؟

می‌شود یک رابطه‌ی کامل را تجربه کرد اما طعم منحصربه‌فرد تنهایی‌های قبل از رابطه را هم حفظ کرد، می‌شود یک رابطه‌ی کامل را تجربه کرد اما به فردیت و حریم خصوصی طرف مقابل هم احترام گذشت، می‌شود یک رابطه‌ی کامل را تجربه کرد اما به‌جای خودخواهی‌ها و انحصارطلبی‌ها، بلندپرواز بود و به پیشرفت کردن و بالاتر رفتن ِ طرف مقابل فکر کرد، اگر و تنها اگر که "صداقت" باشد و البته اگر که "ایمان" داشته باشیم.»
...........................................................................................
و اما کامنت هایی که در زیر این مطلب آمده است:
سیاوشون عزیز و مهربان، به نظرم مرزش (مرز بین آن مساله تراژیکی که من میگویم با دنیای سرشار از صلح و صفا و مسالمتی که تو ترسیم می کنی) خیلی باریک تر از اینهاست که در نظر اول به چشم می اید. مثل مرزهای باریکی که بین تنگ نظری و مشکل پسندی وجود دارد یا بین تکبر و غروز. مرزی انقدر باریک که ادمهای معمولی و گوشت و پوست و خون داری مثل من مدام گمش می کنند.
منهم البته موافقم که لازم نیست یک رابطه ایده آل با نابود کردن هرنوع تنهایی و حریم خصوصی دو طرف همراه شود. آنها هم البته جای خود را دارند اما...بحث بر سر جایگاه همیشه نااستوار ماست. بحث بر سر تردید است. شک در مورد اینکه آیا او با خودش روراست است؟ هیچ کس به طرف مقابل یک رابطه ایده ال دروغ نمی گوید مگر آنکه قبلش به خودش دروغ گفته باشد. و همیشه این تردید با ما هست که او نه با من، بلکه با خودش چقدر روراست است.
خیلی وقت است که عمیقا اعتقاد دارم که تنها فضیلت اخلاقی صداقت با خود است (نه حتی با دیگران) و بزرگرترین رذالت اخلاقی ریاست آن هم باز با خود. اما واقعا چقدر ما ادمهای واقعی با همه ضعفهای واقعیمان تحمل صداقت را داریم با ان وضوح کور کننده اش.چقدر واقعا؟
بحث من خیلی ساده و سرراست این است: ما زمانی که "تصور می کنیم" وارد یک ارتباط متقابل perfect با یک نفر دیگر شده ایم، "احساس می کنیم" که او بخش مهمی از زندگی ماست و بالعکس. یعنی اگر این بخش به هر نحوی از زندگی ما کم شود زندگی انقدر ناقص و بی سر و ته می شود که تحملش کار هر کسی نیست. و بعد...زمان می گذرد. همان جانور طماع که هر لحظه بخشی از آن جز مهم را برای خودش کش می رود، بخشهایی کوچک و پیش پا افتاده، جوری که ما اصلا متوجه نشویم، اما...زمانی می رسد که آن بخش مهم دیگر اهمیت سابق را ندارد، آب رفته است انگار، آنقدر که حالا به راحتی می تواند حذف یا تعویض شود. فکر می کنیم به روزی که اینگونه نبود، به همان زمانی که "احساس می کردیم" اما...حتی به یاد هم نمی آوریم آن زمان دقیقا چه زمانی بود، آیا اصلا چنین زمانی بود؟
 سخت گیر:
نشد(به بهانه بيماری) که خوب بينديشم و بنويسم که حس می کنم در لحظه که بنويسم می شود همانهايی که شب گويی کرده ام .اما چيزی که فکر می کنم ناديده گرفته می شود تغييراتيست که طرفين يک رابطه بواسطه آن رابطه پذيرايند و اين همان تاوانی است که به بدترين نام تاوان می خوانمش . حضور همان قدر که کمک به جابجا شدنت می کند عدم حضور هم بايد لااقل قدری بلرزاندت که به ياد حضور باشی و کلکسيون حس های جابه جا شده ات.
تغییری که آدمی را به سمتی می کشد که گاهی فرسنگ ها دورتر هم به یادپشت سرگذاشته ها نمی افتد آیا دلیلی بیش از یک دوست داشتن لازم دارد؟
تفاوت با آنچه هستی را نمی گویم که آن گذراست ،تفاوت در ریزه کاریهای قیود افعال را می گویم که همه می دانیم ساده که نیست گاهی غیر ممکن است اما ارزش حفظ رابطه ای که به تو شوق می دهد را که دارد!
شما هم بگید.
-------------------------------------------------
بعد تر نوشتم:
در پست بعدی تفاوت مرض و مریضی رو مطرح می کنم: غیبت ۱۵ روزه!

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
تگ ها :