ای...

من بیم داشتم

مثل پرنده یی که در شور مردنست
مثل شکوفه یی که در شور ریختن
مثل همین پرنده ی خاموش کاغذی
آنجا نشسته بود
نگاهش پرنده وار
و پشت او به باران
باران پشت پنجره بارید و ایستاد
من بیم داشتم که بگویم
شکوفه ها از کاغذند
من بیم داشتم که بگویم
پرنده را
نه سال پیشتر
توی بساط دستفروشی خریده ام
و چشم های او را
از شیشه های سبز تهی کرده ام
من بیم داشتم که بگویم
اتاق من
خاموش و کاغذیست
باران پشت پنجره باران نیست
باران پشت پنجره بارید
ایستاد
مثل همین شکوفه ی خاموش
مثل همین پرنده ی خاموش
آنجا نشسته بود
و پشت او به پنجره ی سبز
من بیم داشتم که شبی
موریانه ها
بیداد کرده باشند

 م.آزاد

-------------------------------------------------------

حس نوشتن از خودمو ندارم. امروز با چند پدیده مواجه شدم که یکیش منو از خودم دور کرده حس فرار مغزها دارم فعلاْ ...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :