؟

چرا میشه اینجوری هم نگاه کرد؟ وقتی یک همچین شعری می خونم حس می کنم دور شدم از یک نگاه ساده به هستیم.

شهر - منهای وقتی که هستی -  حاصلش برزخ خشک وخالی

جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

 

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

 

چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟

ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی

 

هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی

 

ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!

وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!

 

چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!

گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی

 

***

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو

هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

حسین منزوی

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :