من که بار و بندیلمو جمع کردم رفتم یک جای دیگر شروع کردم به چرت نگاری اما برای اونایی که مو بر سر آدم نمیذارن از سو تفاهم میذارم این نوشته رواینجا از اینجا:

 

اینها را که من می‌خواهم بگویم پیش‌تر برایتان گفته‌اند؛ حداقل در میان آشنایان من، آهوی گوسپند و هرمس و منصفانه را خوانده‌ام که از غمش نالیده‌اند. اما شما چند دوست عزیز از بس ساده‌اید یا از بس گوش به حرف نمی‌دهید و از بس کله‌شقید و از بس خیال کرده‌اید زرنگید که من ناچارم باز بگویم و حتی مهمانتان کنم به این نوشته‌ای که احتمالاً بعد از من نیز کسان بیشتری برایتان خواهند گفت.
آدم‌ها حتی چیزی که خودشان می‌گویند نیستند چه برسد به آنچه که می‌نویسند؛ آدم‌ها آنچه درباره‌ی خودشان فکر می‌کنند نیستند چه برسد به آنچه درباره‌ی خودشان یادداشت می‌کنند.. ادبیات آدم‌ها صرفاً از تجربیاتشان رنگ می‌گیرد.. رنگ گرفتن به معنی عین تجربه بودن نیست.. می دانید؟.. همان شخصی‌سازی منظورم است که باعث می‌شود نوشته‌ی کسی را از نوشته‌ی فردی دیگر تمیز دهی.. من نگاه که می‌کنم حتی دست‌خط آدم‌ها در مواقع مختلف به اشکال مختلف است، کلیتش یکیست اما تند نوشتن و نت برداشتن و برای عزیزی چیزی گفتن و هزار موقعیت متفاوت، همین دست‌خط واحد را متنوع می‌کند.. تجربیات، دست‌خط نوشته‌اند. ساده بنویسم؟ از لفافه‌ی این سخن به تنگ آمدید؟ گوش کن ای شمایی که توی وبلاگ یک انسان بیچاره دنبال رگه‌های حقیقت محض می‌گردی هرگز در زندگی‌ات فکر کرده‌ای که آدم ترسوتر از آن است که افتضاحی، موردی خلاف عرف اجتماعی یا چیزی خارج از اصول طراحی شده و جاری درباره‌ی عملکرد خودش را بنویسد ولو اینکه بسیار واقعی باشد؟ هرگز فکر کرده‌ای در این صورت این وبلاگش را سال به سال تغییر آدرس می‌داد؟ هرگز فکر کرده‌ای در آن صورت آدرس وبلاگش را پدر و دایی و جد بزرگش نداشتند؟ هرگز فکر کرده‌ای وقتی شجره‌نامه‌اش را حدس می‌زنی و بر آن اساس قضاوتش می‌کنی صرفاً وقت خودت را گرفته‌ای؟
به گمان من می‌شود آدم‌ها را از نوشته‌هاشان دوست داشت.. این عالیست.. اما تحلیلشان اتلاف وقت است.. خاطرم می‌آید روزی در تقویمم نوشتم من حامله‌ام.. این واقعاً مفهومش چیست؟ آیا پدر من اگر چشمش به تقویم دختر در آن زمان بیست و یک ساله‌اش می‌افتاد نباید بسیار به فکر فرو می‌رفت؟.. اما نرفت.. چون دخترش را و ادبیات دخترش را می شناخت.. من تا همین امروز به حمدالله هرگز حامله نبوده ام.. آن زمان که می نوشتم باردار بودم روزها را.. غم را، شادی را.. وقتی جهان آبستن واقعه‌ایست آیا الزاماً مردی در بر داشته؟ قصه همینقدر ساده بود که گفتم.. نوشته‌های مرا از زمستان پارسال دنبال کرده‌ای و سناریو می‌نویسی؟ من خوشم می‌آید از روحیه‌ات آدم مؤمن.. به قول آن شیخ هم ولایتی خوشم به هوشت آمد که اینهمه با سلیقه‌ای، که اینهمه با دقتی، که خواننده‌ای به این حساسیت دارم.. مسوولیت آفرین است.. خوشم به هوشت آمد. اما برای خودت نگهش دار.. ممکن است این بار کمی اشتباه کرده باشی.. ممکن است من قصه ای را بازی کرده باشم. ممکن است من خواب دیده باشم.. می دانی؟ خواب... که خاصیت ادبیات این است که رویایی را به دنیا بیاورد بی آنکه بخاطرش سور برپا کنند.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :