بله بله

 

 

نشسته بودم توی ماشین. ترافیک بود. چراغ قرمز بود. چراغ قرمز طولانی بود. بعد من مثل یک خسته آدمی که هیچ کاری ندارد پشت چراغ قرمز، زل زده بودم به ماشین کناری. یک دختر و پسری همسن و سالم توی ماشین بودند. دختر پر شالش را باز کرده بود و از من بپرسید سورچرانی خوبی بود گردنش. لم داده بود و پسر هم با تقریب خوبی دستش روی دست دختر روی دنده بود که خب این ها البته در دید من نبود ولی به ضرس قاطع داشت اتفاق می افتاد چون من لبخند های آدمی که قلقلکش می آید را می دیدم که توی صورت دختر محو و پیدا می شد. بعد یک چیزی گفت پسر، دختر هیجان زده شد. مثلن جمله ش این بود راستی فلان چیز چی شد؟ که این جا دختر یادش آمد چه ماجرای مهیجی را برای پسر تعریف نکرده، برایتان بگویم که دو تا چراغ قرمز صد و نود و نه ثانیه ای، دختر نیم خیز نشسته بود و با آب و تاب برای پسر یک ماجرایی را تعریف می کرد. من چه کار می کردم؟ من داشتم دست هاش را تماشا می کردم. هی دست هاش را تکان می داد و حرف می زد. هی دست هاش را تکان می داد. هی حرف می زد...

بعد خب آخر حرفم را بگویم؟ دلم خواست من هم می نشستم همه ی چیزهایی که این روزها به سرم می رود را در حالی که دست هام را تکان می دهم، برای یکی که ممکن است هر لحظه حرفم را قطع کند و از آن به بعد ببوسدم، تعریف کنم. یک هو دیدم چقدر توی زندگی م یکی را ندارم که بخواهد به حرف هایم در حالی که هی دست هام را تکان می دهم، گوش کند. نه که ندارم. منظورم را می فهمید دیگر. اتفاقن بیشتر از هر وقتی آدم هایی توی زندگی م هستند که می پرسند چه خبر؟ اما خب خودتان می دانید که خبر هست تا خبر... چه خبر هست تا چه خبر. فرق می کند تاریکی با تاریکی. چه خبر با چه خبر...

که مجبورم بلافاصله بعد از این جملات این را بنویسم که خوبی این جای زندگی من اصلن همین است که چنین کسی تویش نیست. این ویژگی رسوا کننده ی پارادوکسیکال خوبی ست چون اگر بود همه چیز به طرز گهی سخت تر بود اما من که لااقل در حد یک پاراگراف می توانم بنویسم دلم پشت آن چراغ قرمز یکی را خواست که بپرسد فلان موضوع چی شد و من دست هام را تکان بدهم و تند و تند تعریف کنم. هوم؟

 

 

مطلب از اینجا.

بعدترنوشت: مرسی سعیده.

بعدترترنوشت: تو که همونی، من نه.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :