عجب است با وجودت که وجود من بمانَد

حدود سال هشتاد بود که  گند خوردن به روزهای تابستانم آغازیدن گرفت، صبح تابستان باشد و تو از یک شب زنده‌داری به هر نحوی مبسوط، به آغوش خواب رفته باشی و درست با وزیدن اولین نسیم‌های سحری، اندکی پس از روی هم رفتن چشم‌هایت، عطسه‌های آنچنانی و در پی آن آب ریزش و فین‌فین آنچنانی‌تر خواب را بر تو و دیگرانت حرام کند... لعن و نفرین همسایه‌ها را نیز گاهی در پی دارد بگویم! آن اوایل یعنی همان سال و سال بعدش کل ماجرا اواسط تیرماه شروع می‌شد و اواسط مهر محترمانه رفع زحمت می‌کرد؛ حدود ده صبح، با تلورانس کمی، اوضاع آرام می‌شد و من به فعالیت‌های یک انسان برمی‌گشتم، نیاز نیست توضیح دهم که وقتی می‌گویم عطسه آنچنانی، منظور شش عطسه در دقیقه است. تابستان‌ به تابستان این مدت زمان گسترده می‌شد و البته این اواخر خیلی خیلی گسترده‌تر. در حال حاضر با چنین وضعیتی روبه‌رویم: عطسه‌ها از یک بامداد آغاز می‌شوند و در بهترین حالت، شش بعدازظهر صلح برقرار می‌شود و من که از شدت عطسه‌ها نه خوابیده‌ام و نه کاری از پیش توانسته‌ام ببرم، در این ساعات یا بیهوش می‌شوم یا در اثر خوردن آن داروهای معلومِ مربوط، بیهوش می‌شوم، بیهوش را بالاخره می‌شوم. این فرآیند از اردیبهشت آغاز می‌شود و تعداد عطسه‌ها از دستم در رفته و سرفه نیز به آن مجموعه اضافه شده... خواستم عرض کنم بد کوفتی‌ست این آلرژی...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :