دق

نوشته ی زیر نه متنی ادبی و نه ابدن سیاسی ست، بی ویرایش  این لحظه م رو ثبت کردم:

     روزی که اومده بود برای کارآموزی تو واحد ما مصاحبه بده، حین مصاحبه عملن له شدم، بس که این آدم حالیش بود، پسر بیست و دو ساله ای که سال آخر لیسانس بود و از نظر دانش کولاک، وقتی اومد کارآموزی تو همون یک ماه کلی چیز یاد ما و استادامون داد، پسر خوش قیافه، خوش مشرب و خوش پوشی که از بهترین دانشگاه دنیا پذیرش داشت، تنها کسی که تا صدای اذان مسجد کنار ساختمانمون بلند می شد می پرید تو نمازخونه... شب امتحان تافل اونقدر مزخرف پای تلفن گفت تا با خنده استرسم بپره که تا سر امتحان رسمن نیشم باز مونده بود... اینا تکه هایی-ن که از محمد یادمه که بیست و سوم خرداد غیبش زد تا امروز... نشناختمش بی اغراق... جمله های کامل و پر از واژه های به قول خودش نایکش، بریده بریده شده بودو خشک و سرد و گنگ؛ ازم خواست به عنوان مسئول کارآموزیش هم که شده برم بیرون دو دقیقه ببینمش کار واجبی داره، گفت: نمی خوام بیام بچه ها ببیننم، گفت: فقط می خواد فایل  اون بیماری که کارش به عهدش بوده رو تحویل بده و بره... نشناختمش، از اون ماه گرفتگی نایک روی پوست الان کبودش که تنها چیزی بود که اسکلتش رو در برگرفته بود هم نمی شد شناختش، صدای گرفته،رنگ پریده، چشای غروب،... بوی مرگ بود زمینه ی ادکلن اینبارش... اینا تیکه هایی- ن که از محمد دیدم الان همین الان... فلشمو داد گفت خب برو دیگه به دکتر هم بگو خیلی عذر می خوام... گفتم: ام... گفت میشه خودم بگم؟ گفت: شما جز معدود کسایی هستی که بهت حتی همین ها رو میگم چون دلم نمیخواد فکر کنی بدقولی کردم، گرفتار شدم، بیهوش و له و شکسته و خورد و پر از عفونت و با هزار بلایی(بخوانید هر بلایی!) که سر هزار نقطه از بدنم اومده بود پیدا شدم و حالا هم فقط بیهوش نیستم. از اینکه می خواد چه کار کنه پرسیدم؛ گفت: هیچی هیچی، نه دانشگاه اینور میرم برای امتحانا و نه اونور میرم و نه هیچ کار دیگه-ای می کنم، گفت که دلش می خواد زمان بایسته و گفت که دلش هیچی نمی خواد و هیچی براش نمونده ... بغض داشت اما هنوز، خیلی، اونقدر جلوی خودشو نگه داشت که از تو قفسه سینه ش صدای تق تق میومد... گفتم: نمی خوای یا ...؟ گفت وقتی با دستنبد و چک و لگد ببرنت از در دانشگاه بیرون خواستن مطرحه به نظر تو؟... گفتم: اونور؟ گفت نمی خوام دیگه، هیچ کاری نمی خوام بکنم. گفتم: نمیدونمت اما خودت دیگه نکن با خودت اینطوری... گفتم و اون فقط روبرو رو نگاه می کرد و گفت: خب برو دیگه نایک باشی... گفت خداحافظ.

 

بعدترنوشت: فقدان فاصله مجازی

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : ماییم و