نکو سر درد تعطیلاتی

یک. اون بیست و چند تا قصه بود که همش زندگیم شده بود اونا، تکمیل شد حالا، داستانا جدیدن، فیلمای نوی خوبی میشه ازشون ساخت.

دو. می‌خوام زل بزنم تو چشات، جلوی همه، با صدای بلند بگم ازم انتظار نداری که بیام ببینم دستت تو دست دیگریه، نشسته جای من و همه‌‌ی مهربونیت ماله اونه... اینا رو ببینم و لبخند بزنم و بگم اشتباه کردم اما خوشحالم؟!

سه. یا من یه مرگم شده یا من یه مرگم بوده.

چهار. چرا دکمه‌ی برگشت نداره اونوقت؟

بعدترنوشت: به نظر شما چرا نیمای خاله رژ لبای منو میماله به انگشتای پاش؟

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸