جمعگی

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.

یادت را تا کردم و در گردن آویزی که رو به پوسیدگی‌ست همراه دارم که چون بندش بلند است یادت مدام روی قلبم‌ست مدام.

 

بعدترنوشت:

من: آرمیتا!

آرمیتا: هیس! اصن جلو چشمم نبینمتا! کسی که صداشم دیگه آشنا نیست دوستم نیست.

من:آرمیتاا! این مو فرفری‌هاتو بخورم!

آرمیتا: اگه فقط یه بار دیگه نیای، میگم دیگه نذارن بیای!

من: فرقش چیه؟ اگه به هر دلیلی نیام نمی‌بینی منو که.

آرمیتا: فرمان من!

من: تو چه جوری این‌همه می‌فهمی آخه!!! پنج سالت شد دیروز تازه!

آرمیتا: چون بزرگ شدم می‌فهمم خب!

من: ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧