ناگزیر

گاهی وقتا خلوتت مال خودت نیست. مثل حالا که صرفن به خاطری می‌بایست سکوت نوشتاری رو شکسته و بنویسم. برای زندگی اجتماعی درست مانند زندگی خانوادگی آموزش لازمه، آموزش نه لزومن بدان معنا که بنشینی استادی مساله‌ای رو روشن کنه برات-می‌دونید خودتون چی مد نظرمه. ما خیلی از مهارت‌های زندگی رو از اطراف به‌دست میاریم. مثل خیلی از رفتارهای دیگه، رفتار ما در دوستی و اساسن ادامه حیات دوستی و البته مبنای تشکیل اون به آموزش نیاز داره. شاید من یکی از بزرگ‌ترین آموزش نادیده‌ها در زمینه دوستی باشم. اینکه عادت کردیم بار باشیم برای دوستمون و فقط بار. گاهی دوستی همه چیز رو در بر داره و من باید به عنوان یک سمت یک رابطه مشتاق شنیدن و شنیده شدن باشم و همونطور که مورد سوال قرار می‌گیرم در حل اونچه مشکل دوستمه، باید  استقلالی در بیان راه حل، مشکل خودم یا سکوت داشته باشم. اما خواسته من برای تداوم یک دوستی نه تنها باید آگاهانه باشه بلکه باید روز به روز به دلایل این تداوم افزوده شه. این چیزی که مشغول نوشتنشم در واقع مشکل خودم هم هست. اما تحمل این رو ندارم که دوستی باشم که فقط در مشکلات یادش میفتن و  صرفن ازش راهنمایی- مستقل از مفید یا مزخرف بودن نظر من- می‌خوان، دلم نمی‌خواد طرف دوم رابطه دوستی‌ی باشم که بعد از ماه ها خوش گذروندن کفگیر شادی‌ها که به ته دیگ اصابت کرد یادش بیفتن و میان اون حجم عظیم مشکلات حتی بهش اجازه ندن اشارتی به خودش هم بکنه و درداش. و بدتر ماجرا زمانی‌یه که درد دوستت -به خاطر فاصله‌ای که ابعاد ذهنی‌تون با هم طی یک دهه دوستی پیدا کرده- به نظرت مضحک بیاد و تو نه تنها مجبوری ساعت‌ها شنونده‌‌ی مشکلاتش باشی بلکه باید خودت رو در ظرف زمانی و مکانی دیگه‌ای که بسیار هم دوری ازش قرار بدی تا بتونی اصرار مکررش برای دادن نظر رو پاسخ بدی. متاسفم من به این هرگز نمی‌گم دوستی، بهتره نظر کسانی رو در لحظات سختی جویا شیم که خوشی‌هامون رو همراهشون بودیم.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : سابقه