عسلی

دردم که می‌آید از روزهایم، پیاده‌روی‌ست و آغوش نیمه باز(!) تو با فاصله‌ای فراقاره‌ای، هرچند لب به سخن نگشوده تا ته حرفم را خوانده‌ای پیش پیش و این روزها انگار همه‌ی دردم می‌آیدها را نگه می‌دارم برای یکشنبه‌ها که به یک چشم برهم‌زدن می‌روند عدل(اینو آخرشم نفهمیدم چرا بش میگن عدل) همان یکشنبه که ممکن است ‌بنوازیم دور از دسترس می‌شوم و گم در روزمرگی و مجال هم‌کلامی از این فرسنگ‌ها دور در آن طوفان برفتان هم از کفم می‌رود. دارد دوسال می‌شود این گوش دادن‌های تو به غرغرهای من و آن راه‌کارها که انگار پاسخ همه سوال‌های مرا از بری و من مداومم به اشتباه کردن و درس نگرفتن و لذت پای بازبینی مسائل از سوی تو نشستن...  لطافت و طراوت کلامت شاید دلیل رسوخ فزاینده‌ی توست در جانم‌، از مسافتی بینهایت که میانمان‌ست.

 

بعدترنوشت: تصویر بیرونی از رفتار من بارها تصور اشتباهی در ذهن دیگران ایجاد کرده، یا رفتار من ورای صمیمیت ساده‌ست یا برداشت دیگران این‌همه خطا داره.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها :