ناشا

بازیچه‌ام.

 

بعدترنوشت: دیدمش، منطبق بود بر من عجیب، کپی‌ش کردم اینجا، هرچند نویسندش ظاهرن دیگه نخواهد نوشت، حیف. و من عجیب منطبقم بر این بخش نوشته‌ش، عجیب!

می‌دانی، فکر کردم که می‌شد همه چیز را شبیه یک کمدی محشر برگزار کنیم. از همان کمدی‌های فیلم‌ها، زیرزمین و لونا پاپا و زندگی زیباست... کمدی فاجعه، و نه حتی تلخ.

فکر کردم که استعداد می‌خواهد لابد، دنیا را خنده‌خنده راه بردن، بی‌شرف بودن و باز مث بچه‌ها بی‌گناه ماندن، وقتی گیر می‌افتی دنبال احمقانه‌ترین راه‌ فرارها بودن، دروغ‌های کم‌خطر گفتن، سیاست بافتن، یک‌جور نترس و خل‌خلانه‌‌ای به سلامت گذشتن از همه‌ی خطرها، یا نه حتی، نگذشتن، به دام افتادن، مردن.

من به جاش یاد گرفته‌ام که همه چیز را تراژدی ببینم، با اهمیت، اشک‌انگیز.

من هنوز به وقت نباید روراست هستم و کله‌خر و لجباز. هنوز همه‌ی آن‌جاها که بقیه با خنده و شوخی و دروغ‌های کمرنگ و کوچک خرشان را از پل می‌گذرانند، من یک جور احمقانه‌ای سرم را بالا می‌گیرم و همه‌ی راست ِداستانم را می‌گذارم کف دست طرف.

من نه که جدی‌های دنیا را شوخی بگیرم، پیش‌کش، یکی باید بیاید برایم بگوید که هی یارو، شوخی است این، جدی‌ش نگیر.

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧