بد خاک گرفته‌ای!

چنان جای نبودنت نیست که انگار هرگز بودنی در کار نبوده، جای من اما مهم نبود برایم چه سبز می‌شود، این‌که خواستی نباشم بس بود به خاک بسپارمت اما دیدن ناخودآگاه عکس آن‌که رسته جای من، یادم آورد لحظه آخر آن هزار روز پیش عجب غریبه می‌نمودی و الان غریبه‌تر از ورژن از گور برآمده‌ات حتی! آن لب‌های ورم کرده از سیلیکن و آن برآمدگی‌های وق زده، ابروهای سر به فلک کشیده‌ی صناعی که نامش را فلک‌سا می‌نمود، راستی نامش نازی نبود انگار؟ یا بود؟ هر چه بود دو نقطه دی‌های متوالی و پوزخند مکرر -اگر ارزنی مهم بودی برایم و در خنثی‌ترین وضعیت تاریخ بشریتم به سر نمی‌بردم- نثارت می‌کردم تا همیشه.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :