کابوس

بعضی وقتا یه اتفاقایی تو زندگی آدم رخ میده که حتی نمیشه گفتش، قلمبه میشه این زیر گلو و نمی‌شه حتی آب دهان رو فرو داد، استرس ناشی از اون رخداد اونقدر برات عظیمه که تسکین دیگران و کوچک انگاشته شدنش از جانب اونها عملن تشدیدش می‌کنه، تازه می‌فهمی چرا بعضیا خودکشی می‌کنن، علت و اتفاق مهم نیست که برای دیگران چقدر اهمیت داره، مهم اینه که برای تو اونقدر مهمه که بخوای همه چیتو بدی که اوضاع رو به سامان کنی، نه فکر کار می‌کنه، نه دستا و پاها، فقط روحته که می‌کوبه خودش این ور اونور و قلبته که میسوزه از بس تند نواخته و نگات خیره می‌مونه یه جایی، پوست کنار ناخن رو می‌کنی، جوشای صورتتو فشار میدی، موزیک گوش میدی، الکی می‌خندی، میزنی زیر گریه... نه نمیشه این اتفاقه بد جوری رو روانته باید حل شه. خدایا شکرت

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧