هوم

خب چه جوری و چرا اصلن بنویسم این چیزیو که تو کلم داره وول می‌خوره، وقتی اینقدر دقیق و تمیز نوشتنش قبلن و مک مطابق همان اپروچی‌ست که من می‌خواستم بنگارم:


من عاشق اول‌های هر چیزی‌ام. درست همان وقت‌ها که دفترت نوست و خط‌‌‌نخوردگی دارد و همه چیز تازه قرار است شروع شود. اول‌های هر پروژه که تازه باید بشینی تحقیق کنی ببینی کی قبل از تو چی فکر کرده. هیجان اولین بار پوشیدن یک لباس جدید یا کیف تازه یا چه می‌دانم، اولین روزی که آی‌پادت را پر کرده‌ای از آهنگ‌های هنوز نشنیده. عاشق اول‌های یک رابطه حتا، که همه‌چیز هنوز ممکن است و هیچ‌چیز هنوز دیر نشده.

اما تا دل‌تان بخواهد از وسط‌های هر چیزی بدم می‌آید. از آن‌ وقت‌ها که دفترت پر شده از مسأله‌های هنوز حل نشده، تمرین‌های نصفه مانده. ایده‌های به هیچ‌جا نرسیده و پا در هوا. لباسی که باید بماند تا یک روزی برود خشک‌شویی یا کیفی که ته‌اش پر از خرده شکلات آب شده است یا آی‌پادی که دیگر ترتیب تمام آهنگ‌هاش را حفظ شده‌ای. رابطه؟ نه، وسط‌های رابطه هنوز خوب است. اگر رابطه مانده باشد وسط‌هاش هنوز خوب است.

حالا، درست همین حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، در یکی از وسط‌ترین دوران زندگی به سر می‌برم بس‌که هزار چیز و ناچیز را شروع کرده‌ام بی‌که حوصله داشته باشم تمام‌شان کنم. مانده‌ام وسط هزار کار ناتمام و هزار تصمیم بلاتکلیف و هزار جور فکر آویزان. کاش یکی از یک جایی پیدایش شود این وسط‌مانده‌گی‌های مرا بردارد یکی یکی تمام کند. یا لااقل بندازدشان دور، چه می‌دانم، یک‌جوری مرا از دست‌شان خلاص کند.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : کش‌روی