بندیل

بعضی وقتا نمی‌شه جلوی چشمارو گرفت، می‌گردن بی‌اختیار به سویی، وضعیت نابسامانیه، سعی کنی کنترل کنی چشمارو اما هی بگردن به یک سمتی، اصلن بچسبن یه وری، بعد ضمن این گردش نخوای داده‌ای که از چشمت میاد رو پردازش بکنی اما نتونی، هی چشمه بگرده، مغزه پردازش کنه، تو رو هم رسمن به حساب نیارن! چند تا چیز بر من متبادر شده، نه در طی این گردشا البته: اینکه خب راننده تاکسی خودروش که تاکسیه،  خودروی خانوادشم هست، خانومشه خب که جلو نشوندتش و مسافرم نمی‌زنه، چتونه اینجوری نگا می‌کنین بش، د!  و اینکه وقتی ترددتون تو محل زندگیتون به نوعیه که عملن همسایه‌ها نمیشناسنتون، بعد عمری!!! پسری تو خیابون مزاحمتون میشه، بعدشم یک آقا پسر دیگه‌ای چهارقدم بعد اون مزاحمتون میشه، بعد اون آقا اولیه می‌فهمید پسر همسایتونه که صبح وقتی از خونه میاید بیرون می‌بینید داره با پدرتون سلام احوال می‌کنه بعد  که شما رو می‌بینه دیگه اینا و خشکشویی و اینا و اون دومی  سوپری سر کوچه‌س که رفتید ازش نودالیت بگیرید، خدایی عجب چیزیه این نودالیت! و خب اینکه اینایی که گفتم من باب آن دسته پر حرفیا و شلوغ کردناییه که برای پوشوندن حسامون و رد گم کنی‌اند، فقط!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم