ایف انلی

زندگی همین است، یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعقول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می‌خورد و خرد می‌کند...

گاهی یک چیزهایی در وبگردی یافت می‌شود که مک همان چیزی است که تو می‌خواستی بگویی، با تقریب بالایی حتی با همان واژه‌های پرکاربرد تو مثل این. گاهی اما چیزی در ذهن داری و مستقل از آنچه مشغولی به خواندنش، نوشته‌ بخشی از فکر تو را برای نوشتن، با بخشی از آنچه که تو ممکن است از فکر نویسنده‌اش برداشت کرده باشی، مطابق نشان می‌دهد مثل آن که در بالا پیست نموده شده از فروغ. گاهی اما که هنوز گیج ضربه‌ای و چشم‌هایت به زور باز می‌شود و تازه تازه رموز هستی که در گذشته  گمان می‌کردی بدانها پی برده‌ای، برایت جلوه‌ای متضاد می‌یابند و تو از این امر نیز بر میزان گیجیت افزوده می‌شود و درک درستی از نیازهای پیشینت نداری و حتی درست نمی‌دانی که آن چه دوست داشتنی می‌نموده، اساساً چرا چنان می‌نموده، چرا که در حال حاضر هر چه بر مغز دفرم شده‌ات فشار می‌آوری به هیچ عنوان نقطه‌ای دوست داشتنی‌ نمی‌یابی در آن،  در این گاه است که ننویسی بهتر است باباجان!

بعدترنوشت: اینکه  بتوانی تصور کنی حال زنی را که دست کم ده سال بزرگ‌ترست از تو، که بیست سال پیش تشکیل خانواده داده، زندگی کرده،  شکست خورده، جدا شده و حالا حسی دارد که عجیب می‌فهمیش، از لحظات انتهای راهش با کسی که هنوز هم دوستش دارد  بگوید، اشک در چشمانت بچرخد، از آن اشک‌ها که برای جاری شدنشان میمیک صورت دست نمی‌خورد و چینی بر رو نمی‌آورند بس که ساده می‌آیند، به چه دلیل است؟  اینکه آن زن تعجب کند از واگویه‌ی دردش از زبان تو، وقتی استنباط تو را از حالش بخواهد بداند که بفهماندت نمی‌فهمیش، عجیبه؟ سانا  که جا خورد و گفت: عجیبه، عجیبه!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :