ممری

امروز روز یادآوریه، نگاهم تا به چیزی می‌افته،  یاد خاطره‌ای مربوط یا نامربوط به اون چیز می‌افتم، سنت ایتم ایمیلامو اتفاقی می‌گشتم، پر بود از خاطره‌ها، اشتباهات، امیدها، دلخوشی‌ها، بودن تو... و از این جور چیزای واهی. حتی نگاه به چهره‌ها یادآور چیزیه مستقل از موضوع جاری میان من و اون چهره ...  رئیس میان شیرجه من به تفکری ژرف که خود میان جلسه کاری چنان و چنینی بود، بلند فرمودند: خانم ...!! نیستی! کجایی؟!... پنجره اما هیچ‌وقت جز تو چیز دیگه‌ای رو یاد من نمی‌آره. امروز روز یادآوریه  پنجره از صبح بدجوری حواسمو پرت کرده...

 

 

 

بعدتر نوشت: چیه؟!

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧