شکایتی نیست...

چند تا، شاید به تعداد انگشتان یک دست،  سوپر فضول اطرافم هستند که  مونثاشون انصافاً مایه ننگ جماعت اناثن، مذکرا هم که کلاً تکلیفشون روشنه. اما مونثا برخی همکار، برخی که کمترن رفیق به ظاهر- از اونایی که سالی یه بارم که به زور موفق شن بگیرنت به حرف، بچپن تو خلوتت، فقط سوال و سوال، اونایی که دنبال اخبارتن حتی شده گوگل کنن اسمتو، اونایی که ...-  فضولا طبق تحقیقات من اکثراً حسود هم هستند، تو راهرو، تو غذاخوری، تو دبلیو سی، تو نمازخونه، تو تاکسی یه ریز می‌پرسن، تابلوهاااا، چشا کواسشن مارکه اصلاً، اگه بپیچونیشون، راه باز می‌کنن بیخ گوشت، از دیگری آمارتو می‌گیرن، ستمش اینجاست، خیلی مهمه، اینکه کاملاً آدم موفقی باشن و زندگی خوبی داشته باشن و گاهاً موقعیت کاری مناسب‌تری در محل کارت، اما فقط بخوان بدونن که کی، کی(متفاوت بخونید اولی و دومیو) کجا چه کرد و : خوش به حالش آه جماعت من بیچارم و اون برترین منزلت گیتی رو از آن خود کرده...  خداییش من روانی من عصبی اما گاهی تصور می‌کنم یک روز یکیشونو بگیرم بزنم، آخ چه حالی میده، آخ که اگه اینا نبودن اطرافم، به حال خودم بودم و می‌شد دادت بزنم و ...

 

بعدترنوشت: به نوعی متفاوت، اما باز هم اینجوریم و راضی.

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : همچین بزنم