تقابل

بی آن‌که علت روشنی داشته باشد، دلم گرفته، حس اینچنینی فشرده شدن قلب، اول بار و آخر بار ندارد همیشه تلخ است، گاهی اما تلخی آغشته به تفکر به همراه دارد که لزوما، آن فکر هم برای رفع علت آن فشردگی نیست، اما انگار این گرفتگی دل، بستن موقتی پنجره  بیرون و گوشه‌ای درون خود جا گرفتن است برای من. دلم گرفته، نمی‌دانم دقیقا از چند ساعت پیش، اما الان مرا نشانده پشت در بسته اتاقم و به تنهایی‌ام فرا می خواند. دلم گرفته از روزی آغاز نشده، از لحظه‌ای نیامده، از سخنی نشنیده، از چشمی فروبسته... بی آن‌که علت روشنی داشته باشد شکایتی دارم از خودم، بی آن‌که علت روشنی داشته باشد خود را تبرئه کرده‌ام بی آن‌که علت روشنی داشته باشد، دلم  بدجوری گرفته.

دل گرفتگی من، اقسام مختلفی دارد و این نوعش که بروز می‌کند لاک خود گزینه مناسبی است. دلم می‌خواهد یک روز که بیدار شدم همه درونم دگرگون شده باشد... حالا نه اینقدرها هم کلی، دست کم آن بخش پذیرشش تکانی خورده باشد، کمی نرم‌تر شده باشد قوانینش، کمی آدم شده باشم، دلم می‌خواهد که قدری سهل‌گیر شده باشم، قدری دلم باز شده باشد روزی. دلم بی آن‌که علت روشنی داشته باشد فشرده و فشرده‌تر می‌شود انگار لحظه به لحظه...

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :