من آنچه فکر می کنم که می فهمم-سه

شنیده بودم و خونده بودم پیرامونش، چون موقع رخ‌دادن اون ماجرا سرم گرم پیش‌دانشگاهی بود،  اندر پوست تخم مرغ... هرچه بیشتر راجع به اون و هم‌بنداش شنیدم این حس بیشتر در من تقویت شد... ناخواسته بود انگار، عجیب هم بود، اما علی‌رغم اینکه آزادی‌ش براش شادی بخش می‌بایست باشه اما باز دلم براش سوخت... کمبود دانش و درکمه یا دل‌رحم بودنم یا سیاسی نبودنم ...دلم سوخت براش، دلم سوخت...

 

 

بعدترنوشت: من برای اون که خودتو به من بشناسونی خیلی بی جنبه م.

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧