روزمرگی جدید

سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی، عادت مطالعه در اتوبوس رو تازگی پیدا کردم، مشغول خوندن کتاب خوبی‌م، موقع خوندن کتابایی که البته مثل این کتاب شاهکار باشه، جدا می‌شم از فضای اطراف، می‌رسم به ایستگاه و با ولع تکمیل پازلی که هدیه گرفتم قدم‌هام رو سریع‌تر می‌کنم که برای بی‌برقی‌ها هم البته مفر خوبیه. دوراشو  گفتی اول بچینم بهتره، من که با بی‌نظمی خاص خودم، رندم از هرجا یه چیز چیدم، دو تا قطعش هم تو جاروبرقی رفت بی هوا! درش اوردم اما تا گفتم بت اخم بدی کردی، ترسیدم خب! آها پرش افکارم به اینجا هم منتقل شد، کارا زیاده من عصبی، تو کمیاب هوام جهنمی، آشپزی هم هست گاهی حتی و تو نه. سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی موقع تماشای فیلم‌های انبار کرده‌‌، بعضی‌هاش خوبن، واقعاً خوبن. خیلی کارا هست، خیلی. گردش و ورزش اما اگه بشه گاهی، یه رستوران دنجم کشف کردم، با اینکه چند باری بیشتر نرفتم اما چون تنها میرم و مدیرش خانومه، گرم شده بام، هوام جهنمیه چرا اینقدر. سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی، میگه الان خنک میشه بذار یه کم آب جریانش تندتر بشه،  تندتر ازین؟!  نگام ماسیده و اغلب فقط دارم  بی‌جهت می‌چرخم و فریاد خفه شده بریده بریده  از ته حنجره‌ام موقع چونه زدن برای رد بار  مسئولیت اضافی، بهم می‌فهمونه که انگار دیگه به خودمم اعتمادی ندارم،  آخ که چه بد شده نوشتنم و گاهی که می‌خونم بعضی‌ها رو، سرمو تکیه میدم به پشتی صندلی...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧