همواره

هنوز تو بهترینمی، هزار روز است که بهترینی و دور و دست نیافتنی، از رنج نایاب بودنت، شده  روزکی(درست نوشتم!) به بی‌رنگی دل‌خوش کنم و فرداش که تو طلوع کنی باز تویی که بهترینی و نه جز تو.  

خسته‌ام از هر آنچه که هست جز تو که نیستی. تکرار روزهای بی تو  با هر آنچه  که جز توست با هر آنچه تحمیل چسبناک مزخرف یک طرفه‌ست، با تهوعی ناشی از حضور بیگاه  آن‌که نباید، با کوهی از تلمبار ناکرده‌هایی که می‌بایستند و ناگزیر، با بی‌روحی لحظه‌هایی که باید هدایت شوند... امانم را بریده! چطور کم نمی‌‌آوری که من این‌قدر می‌آورم؟؟؟

لب به هر چه باز کنم تویی و نگاه سرد جای خالیت! استراتژی نبودنت را خودآزار وار می‌پسندم و شاید که...

کاش این طلوع را نبینم و کورمال کورمال بگذارم که این تاریکی بدود در وجودم و جز تو را تو انگارم و هنوز بعد هزار روز تو بهترینم نباشی و من تشنه‌تر از پیشت!

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧