مخلوط ویژه

یه جوری ملایمی و نرم، انگار با سمباده صیقلی‌ات کرده باشند، نوسان مدام روح من انگار که در رویارویی با تو کم‌رنگ می‌شود، نمی‌دانم این نوع بودن تو علاقه‌مندم کرد به آدم‌های ملایم(با تعریف خودم و آنچه که در ذهنم است و ممکن است اسمش ملایم نباشد البته) یا چون ملایمی دوستت دارم یا چون دوستت دارم فکر می‌کنم ملایمی و  یا ... آشوب خوب یادم هست نقطه جذابی بود زمانی و حالا  نه و معلومم نیست تو بودی مایه گرایشم به آرامش یا سن! (تو آرومی کلاً؟؟؟) هنوز باور ندارم که دردسر سردرد بهمراه دارد و سرخلوتی برای من بیماری. هنوز باور ندارم که دوری و  مسلماً نه مال من! هنوز باور ندارم که حس تو از نزدیک شاید دور باشد و به این زودی‌ها دست نیافتنی.. باور کن بنا نبود این ها اینجا به نمایش گذاشته شود و خب می‌دانی اغیار متوهمی هستند که ممکن است به چیز دیگری تعبیرش کنند و باز می‌دانی که برایم مهم نیست، گفته‌ای یا نه که شاید نوع دیگری باشد رفتار من با مردمان بهتر است و گفته‌ای و شاید نه -که صد البته من جنبه شنیدنش را  هم نداشتم -که آشنایی با من اتفاق خوبی بود برایت و نمی‌دانی چه قندی در دلم آب شد آن روز سال نو. خب تو که سرت شلوغ است و حالا هم یکشنبه نیست که بزنگمت، اینجا نوشتمت... گمانم دستت آمده باشد من کلاً  حرف زیاد دارم برای گفتن و فرصت کم و معمولاً شلوغ و بی نظم حرف می‌زنم و هی حرف می‌زنم از ذوق به تو که می‌رسم...

 

بعدترنوشت: به هیچ عنوان جنبه تعطیلی ندارما، سردرد لعنتی...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧