ناهمگونی

یک مدتی بود  ذهنم درگیر  موضوعی بود که به لحاظ مشغولیتی که برام ایجاد می کرد فکر پیرامونشو موکول می‌کردم به بعد از دفاع، امروز با تموم شدن دفاع اون موضوع یک دفعه به نظرم خیلی مسخر، بی‌مزه، الکی و فاقد ارزش فکرکردن شد و الان که می‌تونم مشغولیت فکری شدیدی داشته باشم، ندارم دو نقطه دی‌ِ‌ِ‌ی‌ی‌ی‌!

من فکر می کنم تفاوت ما آدما در نحوه برخورد با نیازها و مشکلاته... احساس می کنم ما آدما وقتی تحت فشاریم، اگه فشار خیلی باشه یا ظرفیت ما کم، آستانه مون به حدی میاد پایین که دیگه خودمون نیستیم، گاهی این پدیده رو در خودم دیده بودم، اما این آخری زیادی زیاد بود. انگار درگیر چیزی بودم که نباید... بد قضاوت نکنم، درگیر خودم بودم مثل همیشه اما این‌بار چون حس می کردم  با من و غرورم آگاهانه بازی شده دردم گرفته بود که الان حس می کنم دردش در این حدها هم نبوده... تصویری که از کل این پدیده با مرور کل ماجرا در ذهنمه هنوز روشن نیست شاید همین مبهم بودنش منجر به نا آرامی من در بدو وقوع اون بود اما الان دلم می‌خواد به جای تلاش برای پی بردن به علل و توجیه آنچه ممکن است واقعیت هم نباشد، همه ماجرا رو یک بازی مسخره تصور کنم و لاغیر...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧