لحظه

آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین.

کورت توخولسکی

 

بعدترنوشت: همه جا عطر تو را فریاد می‌زد.

بعدترترنوشت: دنیای عجیبیه. این اعجاب رو هر روز دارم بیشتر حس می‌کنم. انگار همه مهره‌های یک شطرنجیم. به بازی گرفته شدیم.

بعدترترترنوشت: امروز صبح داشتم به زمین و زمان تو دلم بد و بیراه می‌گفتم و شاکی از این که چرا اینقدر اوضام بده و چرا همه شکستا مال منه و چرا فلان استاد فلان گیر رو داده و اه چرا اینقدر سرم درد می کنه و لعنت به من و حماقتامو بعدش که چی و ... خلاصه هزار تا فکر در هم بر هم. تو پیاده رو بودم.حواسم  به اطرافم زیاد جمع نیست معمولاْ . با اینکه تو فکر بودم و عصبی و در اوج نا شکری اما در عین حال در اوج ناباوری این‌بار استثنائاْ حواسم بود با این وجود به ناگاه نمی‌دونم چه جوری از کجا یک دست تو مایه‌های دست رضازاده با سرعت فرا نور و با شدتی عجیب ذارپی(املاش درسته؟) خورد تو صورتم (بینی و لبم)!!!!! چند ثانیه اول که اصلاْ نفهمیدم چی شده یعنی اصلاْ نفهمیدم چیزیم شدْ... بعد یه هو همه چی دور سرم چرخید و یک گلوله آتیش از بینیم تو کل سرم پخش شد و فقط یادمه که کیف مبارکمو دادم دست همون دست گندهه و ولو شدم رو زمین! یکم پروسس که کردم و ایمپالس رد شد و قیافه شرم‌گین اون یارو گندهه رو دیدم تازه گرفتم چی شد ... نیمه این دوست درشتمون دم در مغازه‌ای که من از جلوش رد شدم زده بوده بیرون و داشته آدرسی رو که از صاحب مغازه پرسیده بوده  باش مرور می کرده که یه هو ناغافل دستش سبز میشه تو صورت من! من تقریباْ مطمئن بودم بینیم شکسته و اون میون هی انگشتمو میکردم تو بینیم در میووردم نگاش می کردم که ببینم خونی چیزی میاد!!!!!! آقا گندهه هی عذر خواست هی گفت آبجی شرمنده هی بهم گفت خانم دکتر ببخشید ... که من عقده ای دیگه برا همین خانم دکتر گفتنش بخشیدمش و بش گفتم اگه بینیم شکسته باشه ریز ریزت می کنم البته بعد که فکر کردم دیدم اون همه هیکل رو تا من بخوام ریز ریز کنم بینیم اگه شکسته باشه هم جوش می‌خوره .....

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧