جای بسی تامل است

امروز تعطیل کردم، موندم خونه که مثلاً در سکوت و آرامش تز بنویسم، اما از صبح درازکش روی تخت، فقط زل زدم به سقف و تقریباً به همه خاطرات زندگیم با جزییاتی که یادم مونده بود، اندیشیدم! یک چیز برام خیلی عجیب بود اما، که یک زمانی چه جوری چیزی یا کسی جذبم می‌کرده که الان هرچی تلقین هم کنم دیگه ابداً جذبم نمی‌کنه، گذر زمان و تغییر تفکر و علایق انسان تحت تاثیر محیط و کسب تجربه و تغییر سیستم بدنی و متعاقب اون تغییر روحیات رو هم که در نظر بگیرم بازم تصورشو نمی‌تونم بکنم که چرا از اون چیزا و کسا خوشم میومده... عجیباً غریبا...

 

بعدترنوشت: بعضی وقتا یک سری آدما باعث می‌شن شاخ در بیارم، تا دفعه بعدی که این شاخه به مرور ساییده شه،  دوباره همون سری آدما رجعت می‌کنند و تجدید شاخ می نمایم! 

 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧