حس سوم

-صبح تو تاکسی یه آقایی کنارم نشسته بود که بوی بز می‌داد!!! جدی میگما! به سر و لباسش نمی‌خورد ربط خاصی به بز داشته باشه، یعنی به صورتی بود که من فکر کردم شاید ادکلن و یا افتر شیو ویژه‌ای مد شده که این بو رو میده! داشتم خفه می‌شدم!

- این سطل زیاله‌های مکانیزه‌ست چی‌چیه! اوه اوه! مخصوصاً که جاش تو برق آفتاب باشه، صد رحمت به بمب شیمیایی! من که نفسمو از بیست متر مونده بهشون و بیست متر بعدشون می‌حبسونم، حالا نکته اینجاست که امروز از یه جایی رد شدم که بعدی چهل متر اون‌ ورتر بود!!!!!!

-امشب دوستمو دست در دست یه آقایی دیدم که پیش‌ترترها سعی در ایجاد رابطه‌ای با من داشت و این دوست اون‌وقت خیلی راجع به احساس انزجارش به این آقا باهام حرف می‌زد و  پاسخ منفی من رو تا یک سال پس از اون پیشنهاد تحسین می‌کرد. آدم لذت می‌بره این دوستیا رو می بینه! خوب به حس بویایی ربطی نداشت این مورد، اما خوشحال شدم که شامه‌م لااقل اونوقت خوب کار می‌کرد چون همیشه می‌فهمیدم تو دل دوستم چی می‌گذره که بر زبونش نه!

- با مونا چی؟ 

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :