به همین خوشمزگی

رد پاش تو ذهنم مونده،

- من همینجام!

برای رقیق کردن غمبادم رفتم سینما، اما غمبادم دابل شد،  از شروع  فیلم خیلی به اینکه می‌خواد چی بگه فکر کردم و یکی دو ربع اول نفهمیدم بالاخره چه چیزه پیچیده‌ای می‌خواد بگه، یعنی در پس ظاهر سادش اساساً باطن وی‍ژه‌ای نبود و هدف فقط همون سادگی بود، اما بالاخره ناخودآگاهم گرفت مطلبو و لطیف شدم! یه جورایی انگار به آویزهای رنگی پست قبلم ربط داشت غم نقش اول فیلم. یه جورایی انگار نگرانیشو حس کردم، یه جورایی انگار اجتناب‌ناپذیر این نگرانی‌ها، یه جورایی انگار طبیعیه که بوی سوختگی پررنگ‌تر از عطر تن شریک زندگیت بشه، با بچه‌ داشتن و حس مراقبت از اونا البته ارتباط نگرفتم... بغضم توی راه برگشت تعجبم رو برانگیخته بود، یا فشار بی‌امان پیخی که این روزها بی یا با دلیل شاید شدید شده، باعث شد یا واقعاً حرف داشت فیلمه اما من با عقلم نگرفتمش و دلی شد ماجرا!!! (شد؟) یا کلاً من دارم نرم‌تن می‌شم!!!!!

- کاش مرد من اینطوری نشه!

جمله دوستی بود که اونم این فیلم رو دیده بود، هر چند سبز! 

 پی دات اس: این بوته یاس همسایه...

 

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها : تماشا