دلم هام می‌خواهد...

شمرده که حرف می‌زنی و بی ناز، ناز از صحبت‌هات چکه می‌کند و آرام جا می‌شوی در دلم که این روزها تار عنکبوت‌هایش هم تار عنکبوت گرفته. راحت می‌خندی، یعنی اساساً فرم صورتت به لبخند ملایمی می‌ماند که گاهی تغییر ماهیت می‌دهد، ساکت و متینی و مراقب، نگاهت آن قدر روی صورتم می‌ماند که تلاقی نگاهم را با اینکه به صفر می‌رسانم اما باز معذبم می‌کنی نرم نرمک، آخ صورتت را برگرداندی، رشته کار از دستم رفت، تند و تیز و حاضر جوابی، اما به موقع لب باز می‌کنی، تقریباً تا نخوانمت هیچ نمی‌گویی و این اجازه که می‌گیری تا لب بگشایی جان به جانم می کند. دیر است برای آمدنت و به یقین محال، اما همین که شمرده حرف می‌زنی و آرام جا می‌شوی در دلم، خاطره بیقراری دوری را در من زنده می‌کنی که به مرور یک ثانیه‌ای‌اش می‌ارزد، به مونا سلام برسان، بگو که هنوز آرام جا می‌شوی در دلی، مراقبت باشد...

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :