پايان راه

روشنايی انتهای تونل، قطاری است كه از جهت مخالف می‌آيد.


 رفتم ديدنش، زيبايي دخترونش جاشو به جا افتادگي مردونه داده بود، ازبيداد چشم‌هاش خبري نبود، جذابيت ايده‌آل و قد بلندش، حالا با اون شكم ديگه عادي جلوش مي‌داد، نگاهش در گردش و معذب‌كننده شده بود، صداش اما و لحنش هنوز ساده و كودكانه. از طرز برانداز كردنش معلوم بود تو اين سال ها چه بسيار كسان كه به خود ساييده!!! 
گفت: پير شدي خانم! و از عجول بودنم در پاسخ در سال‌هاي پيش شكايت كهنه‌اي داشت... حالا ديگه به جاي نمره درس سيگنال و سيستم از شركتش مي‌گفت و از اقامت اروپاش و اينكه اين بنزي كه الان سوارشيمو كي خريده... به جاي ماجراهاي كوه‌هايي كه باهاشون نرفتم از مهموني هاي پر تب و نوشيدني‌ها و به جاي دشت هويج از سفر دوبي تعريف كرد.. سيگارشو رو لبش جابجا كرد و گفت: هنوز بچه‌اي دختر! تو بالاخره با من مي‌خواي چي‌كار كني؟؟؟ وقتي بش گفتم: من فقط براي اين‌كه دعوت به شام يك آشناي قديمي رو رد نكرده باشم، اومدم! يك كم ساكت موند و گفت: بعد اين همه سال اومدي بگي نمي‌‌خواي دوست پسرت باشم!!! ازش خواستم نگه داره و البته بعد از يك خداحافظي صميمانه بقيه راه رو پياده اومدم خونه، اين‌بار ديگه بي‌پاسخ گذاشتن تلفناش كار سختي نبود...

بعدترنوشت: اين نوشته صرفاً برگي از خاطرات پاييز هشتاد و شش است و ارزش ترجمه ندارد. دو نقطه هرچي

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :