امروز من

صبح ساعتم زنگ نزد، موبايلم اما بيدارم كرد، يك اس‌ام‌اس از استاد عزيز! كه من از شما به شدت عصباني‌ام و گمان مي‌كنم داريد از سر عمد جلسات پيشرفت پروژه رو به تاخير ميندازيد! من مثل برق جهيدم و لباسيدم (زشته ولي اين افعال رو تازگي زياد ابداع و استفاده مي‌كنم!) يه‌هو ديدم بله برف و خلاصه پييييييچ! به استاد عزيز زنگ زدم ريجكت مي‌كرد!!! بعد اس‌ام‌اس زد: من ديگه با اين شرايط باتون كار نمي‌كنم!!!! من اصن شاخم دراومده بود! تمام نرونام شروع به نوسان كرده بودن، هي زنگ مي‌زدم هي ريجكت مي‌كرد، تا بالاخره جواب داد، گفت پشت رل بودم!!!! يك كم داد و بيداد كرديم سر هم و من با ااااعصاب لگدمال شده و سردرد در حال شكل‌گيري و عدم رضايت از برخورد دوست گرامي پس از شنيدن غرغرام پشت سر استاد. اومدم وبگردي كه...
خيلي كم پيش مياد گريه كنم، خوب نيست، اما كم پيش مياد كه اشكم سرازير شه، بر عكس داد و بيدادم! اشكم از فيچراي ناشناختمه، خبر فوت بابای قصه‌گو، مثل ديدن عكساي مراسم بزرگداشت يك هفته پيش ايشون و ديدن اشكاي نشيبي، كلي به‌همم ريخت، ديدن نگاه ديگراني كه مي‌دونن داري مي‌ري، خيلي برام قابل لمس بود و دردناك، روحش شاد..

.



  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦
تگ ها :