اخم

تلخم نه به تلخی نبودنت، به تلخی بودنِ نزدیک به نبودنت، کاش می‌دانستم این نزدیکی چقدر نزدیک است...

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

دلم را سپردم به بنگاه دنيا  و هي آگهي دادم اينجا و آنجا و هر روز و هر روز براي دلم مشتري آمد و رفت  و هي اين و آن سرسري آمد ورفت  ولي هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسي قفل قلب مرا وا نکرد يکي گفت :چرا اين اتاق ، پر از دود و آه است؟ يکي گفت : چه ديوارهايش سياه است! يکي گفت: چرا نور اينجا کم است ؟و آن ديگري گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بي مشتري و من تازه آن وقت گفتم: خدايا تو قلب مرا مي خري؟ و فرداي آن روز ...

خدا آمد و توي قلبم نشست و در را به روي همه ، پشت خود بست و من روي آن در نوشتم: ببخشيد، ديگر ، براي شما جا نداريم  از اين پس به جز او ، کسي را نداريم

 

عرفان نظر آهاری

 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :