تو

دارم امید عاطـفـتی از جانـب دوسـت
کردم جـنایتی و امیدم بـه عـفو اوسـت
دانـم کـه بـگذرد ز سر جرم مـن کـه او
گر چـه پریوش است ولیکن فرشته خوسـت
چـندان گریستـم که هر کس که برگذشت
در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
هیچ اسـت آن دهان و نبینـم از او نـشان
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
دارم عجـب ز نقش خیالش که چون نرفـت
از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست
بی گـفـت و گوی زلف تو دل را همی‌کـشد
با زلـف دلکش تو که را روی گفت و گوسـت
عـمریسـت تا ز زلـف تو بویی شـنیده‌ام
زان بوی در مـشام دل مـن هـنوز بوسـت
حافـظ بد اسـت حال پریشان تو ولی
بر بوی زلـف یار پریشانیت نـکوسـت

بعدتر نوشت:
 تو  آفريننده مني مگر مي‌شود با تو كه باشم، آرام نباشم و تنها باشم ؟ دوستت دارم و هر روز به تو نيازمندترم، نباشم آن روزي كه مرا رها كرده باشي، فرصت نزديك شدن به تو را بارها از كف داده ام اما آنقدر  نزديكي كه من و فرصت هايم هيچ نيستيم در برابرت و باز هم دست كه به آسمان بلند كنم، پهلويمي همينجا، بي‌منت ...
دوستت دارم
 

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :