نفس عميق

تو گوش مي‌دادي
اما مرا نمي‌ديدي
فروغ
يا درك من غلطه (كه نيست!) يا واقعاً نيست! يك چيزي در اين پست هست...
ديشب تا صبح داشتم حلاجي مي‌كردم، البته اين امر زياد پيش مياد اما در اين مورد همواره حق با منه هر جور كه نگاه كنيم بازم حق با منه، دريچه نگاه و نگاه ديگران رو اصلاً دخالت نميدم چون اونجوري ديگه خيلي حق با من ميشه... اما رفتار يك نفر آدم كه به نظر باشعور هم هست يا لااقل من در ذهن خودم باشعور تلقي‌اش مي‌كردم به هيچ دليلي نميتونه اينقدر سريع به .. كشيده شه جز افتادن در ورطه‌اي كه هميشه چشمش رو كور مي‌كرده ولي دستش نمي‌رسيده بهش، تا طعمه رو مهيا ديده همه چي رو فراموش كرده و جسته به سمتش ...اين تلقي من از يك انسان نيست اين توصيف آنچه كه رخ داده‌است حالا مشكل اينجاست كه من اون آدم رو با شعور فرض مي كردم و ديگر اينكه حرف‌هاش منو به اين نتيجه مي‌رسوند كه برداشتم از اون درسته و كارهاش هدفمنده چون ما كه مشكلي با هم نداريم! نتيجه‌اش
... يا ... كه چون مشكلي نداريم ... و ...
اين حلاجي منو به اين سمت سوق نداد كه بگم: هه!
دو تا نشانه بزرگ به من فهموند كه الان در كائنات حال مي كنه و قهقهه مستانه حاكي از طعمه جانانه‌اي است، آدم شكسته‌اي هستم ولي شكست خورده نه، اما اميدوارم به اون ديگه نفهموني كه شعورت از آنچه كه نشون مي‌دي خيلي كمتره.

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :