چرا

مي‌خواستم آپ كنم، اما اينو ديدم ...

دوست دارم خموش تو باشم
در غيبتي كه دور مي شنوي
صدايم را
اما به لمس ات در نمي آيم ...

چشمانت در پرواز,
و مهربوسه اي بر لبانت
اشباح از روح مني
درتكاملش صعود مي كني
شكلي ديگر مي گيري
مثل يك پروانه ي رويايي,
يك كلمه سودايي ...

دوست دارم خموش تو باشم
هرچند
سوگواريت, آن دور, به پروانه
ناله ي كبوتري بخشد ...

مرا مي شنوي
صدايم نزديك ات نيست ...

بگذار! بيايم و خموش سكوت ات بمانم
ودرخموشي بگويم
كه نور چراغ
وسادگي حلقه دارد ...
تو چون شب
خموش و برج مانند ي
و ستاره سكوتت را مي پذيرد
بي تزوير , دور .

دوست دارم خموش تو باشم

درغيبت ات , چو مرگ ات
دوربمانم , پراز اندوه ...

شادم , شادم كه حقيقت ندارد
اما
يك كلمه
يك لبخند
ميتواند كافي باشد ...

پابلو نرودا

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :