وسوسه

اول‌: من با اينجا خيلي حال كردم.
بعد: شده راز، حضورت براي من، هستي و تا دل خوش مي كنم به بودنت ، نيستي و تا دلم مي‌گيرد از نبودنت آرام از ميان تنهاييم سرك مي كشي و حضورت آتش مي زند به هيزم‌هاي نم كشيده اشتياقم به زندگي. آنقدر وسوسه‌ مياوري با خود كه گاه بزرگ‌ترين دغدغه‌ام بوسيدن نگاهت است و كمي گپ زدن با تو ... چه مي‌كني با من؟ حواست هست؟ مي‌دانم كه هست. عبور نور از ميان موهايت به سمت صورتم را هم ارزيابي كرده‌اي و مي‌دانم كه اين دلخوشي‌ام نبايد باشد چون تو مي‌خواهي كه من از بودنت نبودنت را پيش‌بيني كنم كه تو هستي اما اين بودن دليل بودنت نيست... اين را خوب فهمانده‌اي به من...

  
نویسنده : سخت‌گیر ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :